Login

.

پيرمردی هستم
درآمدي بر هیچ  

 

 

 

 

 

 

 

 

جسم من مکان نمايي است بر مونيتور آگاهی ام و اين مونيتور ديگر شوقی را برای حرکت برنمی انگيزد.

سيمای جهان به هر حال هر روز صبح روشن می شود و امروز هم روشن شده است.

در آيينه پيرمردی را می بينم که صد و هشتاد سال زيسته است.

بر چروک های صورتش دست می کشم.

موی سپيدش را ميان انگشتانم لمس می کنم.

روحش را برانداز می کنم.

تکيده و بی آرزوست.

 

نه، زيستن اصل موضوعی است که فيلسوف هيچگاه با بديهی بودنش کنار نخواهد آمد.

شجاعتِ بودن؟

آه، ياد پل تيليش بخير! ياد جوانی بخير!

هيچ چيز مضحک تر از اين نيست که امروز بايد به کتابخانه بروم و مقاله ام را برای کنفرانس هفته بعد در آکسفورد تکميل کنم.

بجای کتابخانه به پارک می روم و سعی می کنم چيزی به فارسی بنويسم.

نوشتن دشوار شده است. بديهيات مشکوک شده اند. گفتگو ممتنع شده است. مدل های ذهنی مان قياس ناپذير  (Incommensurable) شده اند.

 

زير لب نيما را زمزمه می کنم:

«گم شد او از من جدا،

زين جاده باريک،

و هنوزم قصه بر ياد است،

وين سخن آويزه لب،

که می افروزد؟

که می سوزد؟

چه کسی اين قصه را در دل می اندوزد؟».

 

آيا زندگی يک جعبه شکلات است؟

فارست گامپ را به ياد می آورم، ايستاده بر روی قبر همسرش:

«صبح يک روز شنبه تو مُردی. و من تو رو اينجا زير درخت خودمون گذاشتم. و من اون خونه پدری تو رو با بولدوزر صاف کردم. مامان هميشه می گفت که مرگ بخشی از زندگی است. خوب، من واقعاً دلم می خواست که اينطوری نبود! . . . من نمی دونم که حق با مامان بود يا با ستوان دَن. من نمی دونم که ما هر کدوم يک سرنوشت مشخص داريم يا اينکه مثل نسيم بشکل تصادفی اين طرف و اونطرف می ريم. منتها فکر می کنم که بايد هر دوی اينها درست باشه. شايد هر دوی اينها داره با هم اتفاق می افته. واقعاً دلم برات تنگ شده عزيزم! اگه چيزی لازم داشتی من همين نزديکي ها هستم».

تک تک حرکات صورت هنکس را بارها در ذهنم بازسازی می کنم وقتی که می گويد: «واقعاً دلم برات تنگ شده عزيزم»!

 

نشسته ام روی صندلی پارک سنت گاردنز و منتظر پَرِ سرنوشت می مانم که کنار کفشهايم روی زمين بنشيند.

پيرمردی بهمراه همسرش نزديک می شوند. پيرزن روی ويلچر نشسته و پيرمرد او را هل می دهد و می راند.

روبروی من می ايستند.

پيرزن با لهجه غليظ جنوبی خطاب به من می گويد:

«هی پيرمرد سلام!

می دونی چي شد؟

ما دو تا همين الآن رفتيم و سالگرد شصت سالگی ازدواجمون رو با هم جشن گرفتيم.

اين حلقه رو می بينی روی انگشت من؟

جرج برای تعمير کردنش همين الآن بيست و دو پوند خرج کرد. باور می کنی؟

بيست و دو پوند»!

لبخندی تلخ می زنم و آنها دور می شوند.

 

لحظاتی ديگر را به انتظار پَرِ سرنوشت می مانم.

به کنار برکه می روم و چهره ام را درون آب برانداز مي کنم.

چروک ها واقعی و دهشت انگيزند.

 

تلفن همراه زنگ می زند: «کجايي؟ چکار می کنی؟ اوضاع خوبه؟».

براي او می گويم که در پارک نشسته ام و منتظر پَرِ سرنوشت هستم.

ماجرای پيرمرد و پيرزن را هم برای پر کردن عريضه تعريف می کنم.

کمی مکث می کند و بعد می گويد: «پَرِ سرنوشت فقط توی فيلم هاست که بصورت پَر ظاهر می شه. توی زندگی واقعی شکل های ديگه ای به خودش می گيره. مثلاً بشکل يک جفت آدم پير جلوی آدم توی پارک ظاهر می شه و با آدم صحبت می کنه»!

 

ساعتی بعد سيمای جهان تغيير کرده است.

در اتوبوس نشسته ام و بسمت کتابخانه می روم.

پيرمردی هستم که پير شدنش دست خودش نبوده است.

پيرمردی هستم که گرچه آب از سرش گذشته اما می خواهد تا لحظه آخر "با شخصيت" باشد.

پيرمردی هستم که می خواهد بهترين مقاله کنفرانس هفته بعد در آکسفورد را بنويسد.

پيرمردی که می خواهد "شريف" و "درست" زندگی کند.

پيرمردی که اسير چروک ها و آيينه ها نيست.

پيرمردی که حلقه هايش را بازيافته و می خواهد بيست و دو پوند برای هر کدامشان خرج کند.

 

ام پی تری در گوشم زمزمه می کند:

«دل می گه باز فردا رو از نو بساز،

ای دل غافل ديگه از ما گذشت».

لبخند می زنم.

درست مثل رابرت دنيرو در آخرين صحنه "روزی روزگاری" لبخند می زنم.

   
توسط آرش موسوی در 7/2/2009 8:06 AM

 
گزارش نانوشته ها
درآمدي بر هیچ  

   
توسط آرش موسوی در 6/16/2009 11:16 PM

 
گزارش يک روز معمولی
درآمدي بر هیچ  

ساعت 9 صبح است. سوار اتوبوس می شوم و نگاهی به تيتر بزرگ روزنامه محلی می اندازم: «رانندگان عصبانی تاکسی در فکر اعتصاب هستند». قضيه اينست که ايستگاه قطار شهر برايتون در هر لحظه تنها گنجايش 25 تاکسی را در خط انتظار دارد. شرکت خصوصی متولی ايستگاه حدود 300 مجوز هرکدام به ارزش 410 پوند برای رانندگان صادر کرده است و اين تعداد مجوز در بعضی ساعات موجب ايجاد ترافيک سنگين در خيابانهای اطراف ايستگاه می شود و در نتيجه پليس رانندگان تاکسی را جريمه می کند. شرکت متولی ايستگاه به شورای شهر پيشنهاد ايجاد يک خط انتظار جديد برای تاکسی ها در محوطه عمومی بيرون ايستگاه داده است و رانندگان تاکسی برای به جريان افتادن اين پيشنهاد و تصويب آن تصميم به اعتصاب گرفته اند. مطلب روزنامه با نقل قولی از سخنگوی شورای شهر به پايان می رسد که می گويد: «ما بدنبال ايجاد خط انتظار جديدی در بيرون ايستگاه هستيم و در حال حاضر داريم با رانندگان صحبت می کنيم. ما با رانندگان تاکسی همدردی می کنيم چرا که معتقديم واقعاً مشکلی وجود دارد».

 

دو سه ايستگاه مانده به دانشگاه پسر جوانی وارد اتوبوس می شود که سر و وضع عجيبی دارد. تمام موی سرش را تراشيده و برق انداخته و در عين حال در ناحيه بالای دو گوش دو تکه مو باقی گذاشته و آنها را بشکل شاخ بسمت بالا شانه کرده است. از اين جالب تر اينکه همين دو شاخ مو را هم با رنگ بنفش رنگ کرده است!  به واکنش مردم دقت می کنم. بعضی فقط لبخند می زنند. برخی درگوشی در مورد اين قيافه اظهار نظر می کنند. مسن تر ها هم گاهی چشم غره می روند و گاه دندان به هم می سايند. جامعه کوچک داخل اتوبوس بسرعت فهميده که استانداردهايش نقض شده اند و دارد به شيوه خودش تنبيه می کند.

 

ترديد ندارم که دانشگاه ساسکس يکی از زيباترين دانشگاههای دنياست. چند سال قبل موقعی که به فکر وارد شدن به دوره دکتری افتاده بودم و برای جمع آوری اطلاعات وارد وبسايت دانشگاههای مختلف اروپايي و امريکايي می شدم، عکس های زيادی از دانشگاههای مختلف روی اينترنت می ديدم. ساسکس را وقتی با آنها مقايسه می کنم می بينم که يک سر و گردن بالاتر است. تصور کنيد که ساختمانها و دپارتمانهای دانشگاه شريف را يکجا بردارند و به محوطه ای بکر و دست نخورده در وسط جنگل گلستان منتقل کنند. نتيجه می شود: دانشگاه ساسکس!  رونمای آجری ساختمانها در اين دانشگاه با ساختمانهای شريف مو نمی زند. تنها چيزی که در شريف کم داريم اينست که موقع ساندويچ خوردن در محوطه دانشگاه احتمال ضعيفی وجود دارد که يک مرغ دريايي ناگهان فرود بيايد و ساندويچ را از دست شما کش برود. همينطور احتمال ضعيفی وجود دارد که هنگام صحبت با يک کارمند اداری در شريف ناگهان متوجه شويد که سنجابی از پشت شيشه پنجره به شما خيره شده است. اين حوادث و حوادث مشابه در ساسکس به کرات رخ می دهند.   

 

در محوطه چمن روبروی دانشگاه چند دانشجو را می بينم که چادر زده اند و اعتصاب کرده اند. پارچه بزرگی را هم ميان دو درخت آويزان کرده اند و روی آن با قطع بزرگ نوشته اند: «زبان شناسی را نجات دهيد»!  نمی دانم چه بلايي سر زبان شناسی آمده است. شايد قرار است دپارتمان زبان شناسی تعطيل شود. شايد اين هم نمونه ای از روند کلی دهه های اخيردر جهان غرب برای پاسخگو کردن نهاد علم و در نتيجه تعطيلی رشته های فانتزی و کم کاربرد باشد. تا آنجا که من می دانم دو استدلال قوی بر عليه شکل افراطی اين نوع تفکر وجود دارد. اول اينکه علم فقط کاربردهای اقتصادی ندارد. رشته های فانتزی برای سلامت فرهنگ مهم هستند. دوم اينکه کاربرد علم هميشه مستقيم و قابل پيش بينی نيست. مثلاً يکی از ريشه های تاريخی کامپيوترهای امروزی و اصولاً انقلاب ديجيتال تلاشهای منطقيون بزرگ اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم (فرگه، راسل، وايتهد، هيلبرت و . . . ) برای پاسخ گفتن به سوالاتی بوده که در بادی امر هيچ کاربرد ملموسی برای آن سوال ها و پاسخ ها تصور نمی شده است. فانتزی بودن تمام نهاد علم را البته کسی نمی خواهد. اما اجازه حيات برای تعدادی اندک از رشته های فانتزی در کنار انبوهی از رشته های پرکاربرد قطعاً لازم است. از کنار چادرهای اعتصاب کنندگان می گذرم و به چهره های درهم رفته و خسته آنها می نگرم. شايد هم اساساً موضوع چيز ديگری باشد! من اما فرصت کنجکاوی ندارم.

 

اسپرو (SPRU) نام دپارتمانی است که من در آن مشغولم. اين نام در واقع شکل کوتاه شده اين عبارت است: مرکز تحقيقات سياست علم (Science Policy Research Unit). اسپرو برای کسانيکه در قلمرو سياست علم و تکنولوژی فعاليت و تحقيق می کنند نامی آشناست. بسياری از بزرگان اين قلمرو مطالعاتی از اين دپارتمان برخاسته اند و بسياری از انديشه ها و مفاهيم بنيادی اين رشته در اين ساختمان پاگرفته و پرورش پيدا کرده است. اگر اهل مرور کتابها و مقالات روز اين رشته باشيد و در نتيجه بازيگران عمده و برجسته اين ميدان را بشناسيد، آنوقت امکان ندارد که وارد ساختمان اسپرو بشويد و در هر گوشه ای يا کلاسی يا راهرويي با يکی از آن بازيگران بزرگ مواجه نشويد و برخورد نکنيد.

 

تابلوی الکترونيکی روبروی درب ورودی به واردشوندگان يادآوری می کند که امروز روزی است که در اسپرو به آن می گويند: روز دانشجويان دکتری (DPhil Day). در اين روز که هر سال در همين ايام برگزار می شود دانشجويان دکترای مشغول در اسپرو و همينطور دانشجويانی از دانشگاههای ديگر از سراسر جهان گردهم می آيند و در حضور اساتيد نتايج تلاش يکسال گذشته خود را با يکديگر باشتراک می گذارند و هريک گزارشی از وضعيت کنونی تز خود ارائه می دهند و بازخوردهای خوبی هم از دانشجويان ديگر و از اساتيد دريافت می کنند. در کنار اين ارائه ها، کارگاههايي هم توسط اساتيد برگزار می شود که به موضوعاتی مثل تکنيک های نوشتن، روش های چاپ مقاله، روش های جذب منابع مالی برای تحقيق، چشم اندازهای کاری پس از فارغ التحصيلی و از اين قبيل پرداخته می شود. نوع دانشی که در اين کارگاهها ارائه می شود معمولاً دانش شخصی و تجربه مضمر (Tacit Knowledge) است و بنابراين از ارزش فوق العاده بالايي برخوردار است.

 

ارائه های صبح مربوط به دانشجويانی است که در اوايل مسير کاری خود هستند. خوشحال می شوم وقتی می بينم که در ميان اين ارائه ها دو سخنرانی خوب از دوستان ايرانی هم وجود دارد که از دانشگاه ادينبورو آمده اند. ارائه های بعدازظهر مربوط به دانشجويانی است که تقريباً به انتهای کار تز نزديک شده اند. پختگی و جاافتادگی ارائه های بعدازظهر نشان از تاثير عميق روند آموزش دارد. انگار که پروسه آموزش اين دانشجويان را در کوره ای گذاشته و حالا آبديده و کارکشته دارند بيرون می آيند. 

 

فرصت استراحت ميان جلسات مثل هميشه مجالی برای گفتگو با دانشجويان و اساتيد است. پروفسور ريچارد نلسون (نظريه پرداز اصلی در اقتصاد تکاملی) در ميان جمع است و من با او قراری می گذارم تا روز بعد او را ملاقات کنم و در مورد ايده های پايان نامه ام با او گفتگو کنم. از پروفسور بن مارتين سوالی در مورد آخرين وضعيت مطالعات در زمينه مدل های اختصاص بودجه علمی در اروپا می پرسم و او با مهربانی پاسخ می دهد. با دانشجوی خوش مشربی از مکزيک آشنا می شوم که لبخند از لبانش نمی افتد. در خلال گفتگو از او می پرسم که يکشنبه هايش را چه می کند؟ پاسخ می دهد: «به کليسا می روم. دين در مکزيک خيلی مهم است».

 

در پايان روز همه شرکت کنندگان به سالن عمومی اسپرو دعوت می شوند تا در يک مراسم صميمی بزرگداشتی برای يکی از اساتيد با سابقه اسپرو يعنی پروفسور مارتين بل برگزار کنند. مراسم از هر تشريفاتی تهی است. ابتدا يکی از دانشجويان سابق مارتين در مورد او صحبت می کند. از ميان کامنت هايي که مارتين در خلال راهنمايي پايان نامه اش روی گزارش های او گذاشته بوده موارد جالب و در پاره ای موارد طنزآميزی را دستچين کرده و به جمعيت نشان می دهد. همه می خندند و تشويق می کنند. در ادامه يکی از همکاران پروفسور بل در مورد او صحبت می کند و خصوصيات و ويژگيهای بارز علمی و شخصيتی او را بدون اغراق برای حاضرين تشريح می کند. در انتها نوبت به خود مارتين بل می رسد که مثل هميشه با يک طراحی دقيق و بشکلی جذاب به ايراد سخن می پردازد. در مورد تجارب خود، زندگی خود و پستی و بلندی های کار در اسپرو می گويد و يکی دو نفر از همکارانش را با جملاتی سرشار از احساس می ستايد و از آنها سپاسگزاری می کند.

 

در راه بازگشت سری به فروشگاه اتحاديه دانشجويان (Student Union) می زنم و روزنامه می خرم. روی صندلی اتوبوس دوباره اين فکر به سراغم می آيد که مراسمی از آن دست که دقايقی قبل برای مارتين بل برگزار شد چرا در ايران کمتر به چشم می خورد؟ روح يک خانواده واقعی آنطور که در اسپرو بوضوح حس می شود چرا در دپارتمانهای ما نيست يا کم است؟ به نتيجه ای نمی رسم!

 

همخانه (که در اينجا تبديل به هم اتاق شده) غذا پخته و رايحه خوش غذای ايرانی تمام خانه را در بر گرفته است. زوج چينی (اتاق بغلی) هم به خانه برگشته اند و مشغول پختن شام عجيب و غريب خود هستند: مخلوطی از بادمجان، سير، ماهی، سس سويا و فلفل قرمز!  اينها هم مثل اکثر چينی ها فقط توی خودشان هستند و چندان اشتياقی برای صحبت و معاشرت نشان نمی دهند.

 

کامپيوتر را روشن می کنم. ايميل های زيادی برايم آمده است. يک خبر خوب دارم از دانشگاه ساتمپتون: مقاله ام در کنفرانس ماه جولای اين دانشگاه پذيرفته شده است. بايد فکری برای خرج سفر بکنم. هزينه های مسافرت در اين کشور کمرشکن اند. دوست ناديده و فرهيخته ای از فرانسه ايميل زده اند و بحثی در باب نقش روشنفکر در انتخابات پيش کشيده اند. برای ايشان نوشتم که بنظر من نقش روشنفکر در ايام انتخابات "افسون زدايي" است. روشنفکر می تواند به آندسته از مردمی که تصميم خود را مثلاً بر اساس يک صحنه رمانتيک در يک فيلم تبليغاتی می گيرند کمک کند تا تصوير و تعريف درستی از انتخابات برای خود بسازند. روشنفکر می تواند به مردم يادآوری کند که يک آدم می تواند "خوب" بنظر برسد و حتی از شدت خوب بنظر رسيدن اشک برخی از آدم های خوب ديگر را هم در بياورد. خوب بودن اما دليلی کافی نيست برای اينکه يک انسان مثلاً روی صندلی خلبان يک هواپيما بنشيند و يا روی صندلی رياست جمهوری. 

 

از ايميل ها خلاص می شوم و تلويزيون را روشن می کنم. شوی شبانه ای در جريان است و مجری از خانم شرکت کننده در مسابقه می پرسد: «از کداميک از اين گزينه ها بيشتر متنفر هستيد: الف: دماغ شوهرتان سه برابر شود؛ ب: اندازه شکم او سه برابر شود؛ ج: وزن او به يک سوم ميزان کنونی برسد؟». فکری به ذهنم خطور می کند: عمده برخورد ما ايرانيان با غرب از طريق مديا و رسانه بوده است و عمدتاً هم از طريق آن بخش از رسانه که منعکس کننده يک وجه خاص از زندگی غربی است؛ وجهی که خودشان به آن می گويند: سرگرمی (Entertainment). بنظرم می رسد که در بسياری اوقات همين بخش از تصوير غرب (که بخش بسيار کوچکی هم هست) را با کل تصوير اشتباه گرفته ايم و بعد واکنش هايي از انواع مختلف به اين تصوير نشان داده ايم. بنظرم می رسد که شايد لازم باشد دوباره نگاهی دقيق تر به غرب بيندازيم. اين بار البته نه از طريق شوی شبانه تلويزيون. به آنچه در اتوبوس های واقعی می گذرد نگاه کنيم. به رفتار رانندگان تاکسی بنگريم. به اظهارات سخنگوی شورای شهر توجه کنيم. به مراسم بزرگداشت يک استاد سالخورده برويم. به اعتصاب دانشجويان زبان شناسی دقت کنيم. به زندگی غربی در اعماق زندگی روزمره بنگريم. نه مجذوبانه و نه کينه توزانه. شايد لازم باشد که دوباره، واقعگرايانه و با حوصله، به زندگی غربی نگاه کنيم. آن را بشناسيم و بفهميم.

 

-----------------------------

پی نوشت 1: مطلب پاراگراف ماقبل آخر به هیچ مصداقی در هیچ ویدئویی اشاره نمی کند. این روزها متاسفانه فرصت ویدئو دیدن ندارم. دارم کلی صحبت می کنم.

 

پی نوشت 2: علاقمندان به ریاضیات و فلسفه و بطور کلی علوم استدلالی می دانند که دو کلمه "کافی" و "لازم" با هم تفاوت ظريفی دارند. "آدم خوبی بودن" برای رئیس جمهور شدن همانطور که گفتم "کافی" نیست اما "لازم" هست. بحث رابطه اخلاق و سیاست بطور کلی بحثی است که در آينده باید روی آن خیلی کار بکنیم. تصور من اینست که دو نيروی اصلی یک سیاستمدار را از کج روی مانع می شوند: اول نیروی وجدان و تقوای درونی شخص سیاستمدار است و دوم نیروی نظارت سیستماتیک جامعه. مشاهده من اینست که در صحنه سیاسی ایران معمولاً تاکید بلیغی که بر اولین نیرو می کنیم ما را از اهمیت دومی غافل می سازد.   

   
توسط آرش موسوی در 6/3/2009 11:44 PM

 
سیاست ایرانی و پایان لاوستوری
درآمدي بر هیچ  

جنبه های رمانتيک سياست هميشه در ايران بر وجوه عقلانی آن چربيده است. انتخابهای سياسی ما اغلب آدم های خوب، آدم های بااخلاق و آدم های دلنشين را نشانه می رود و کمتر از آدم های "کاربلد" سراغ می گيرد. سياست البته جنبه های رمانتيک هم دارد و بايد داشته باشد. سياستمداران البته خوب است که شريف و وجيه و موجه باشند. اين همه اما اصل داستان نيست. سياستمدار بزرگ آنست که بيشترين "خير عمومی" را ببار می آورد و در محدوده بازی سياسی پيشرفته ترين، علمی ترين و دقيق ترين (و در نتيجه زيباترين) نمايش ممکن را ارائه می نمايد و تيم منافع ملی را برنده از ميدان تاريخ بيرون می آورد.

 

محدوده بازی سياسی کجاست؟ اين سوال را در ايام انتخابات اگر از هرکس بپرسيد به شما خواهد گفت: اينجا، اونجا، همه جا! و اين متاسفانه پاسخی غلط است. سياست ورزی تنها يک شغل در کنار هزاران شغل ديگر است و مثل هر شغل ديگری "محدوده" دارد. سياستمدار از يک نقطه نظر انسانی هيچ تفاوتی با نجار ندارد. با بقال و معلم و دانشمند و موسيقی دان و کارگر و صنعتگر و نانوا هم همينطور. اين البته خيلی خوب است که سياستمدار موجودی دوست داشتنی باشد منتها بهمان اندازه که خوب است نانوای محله دوست داشتنی باشد يا مثلاً فوتباليست تيم محبوب شهر. فوتباليستی که دوست داشتنی است اما گل نمی زند به هيچ دردی نمی خورد. نانوای شريف و خوش مشربی که نان خمير بدست مردم می دهد هم همينطور. محدوده کار يک نانوا و حرفه اصلی او توليد نان خوب است. محدوده کار يک فوتباليست و حرفه اصلی او گل زدن و گل نخوردن است. محدوده کار يک سياستمدار و حرفه اصلی او توليد کالايي است که متخصصان علوم اجتماعی به آن کالا می گويند: کالای عمومی.

 

اگر واژه کالا را در معنايي وسيع بکار ببريم که شامل کالاهای غيرملموس و غيرمادی نيز باشد و اگر انسان را موجودی برخوردار از نيازهای فيزيولوژيک و مابعدفيزيولوژيک بدانيم، آنوقت می توانيم کل داستان زندگی يک انسان متوسط و نرمال را تلاشی مستمر برای پاسخ گفتن به مجموعه نيازهايش با انتخاب در ميان مجموعه کالاهايي بدانيم که در محيط پيرامون او توليد می شوند. مجموعه کالاهای موجود در محيط پيرامون ما شامل دو زيرمجموعه است: يک زيرمجموعه بسيار بزرگ بنام کالاهای خصوصی و يک زيرمجموعه نسبتاً کوچک بنام کالاهای عمومی. کالاهای خصوصی کالاهايي هستند که جامعه انسانی را اگر به حال خود بگذاريد، بشکل طبيعی آنها را توليد می کند: رب گوجه فرنگی، اتومبيل، صندلی، ساختمان، خدمات بانکی، تبليغ مذهبی، بخش عمده محصولات هنری و . . .  . کالاهای عمومی در عوض کالاهايي هستند که اگر جامعه انسانها را به حال خود بگذاريد، هيچکس بشکل فردی به توليد آنها اقدام نمی کند. پارک عمومی، اتوبان، امنيت، نظافت عمومی و پرستيژ بين المللی از جمله کالاهای عمومی هستند. جامعه امروزين برای توليد هريک از کالاهای خصوصی يک دسته متخصص و متولی دارد. توليد کالاهای عمومی هم يک متخصص و متولی می خواهد و نام اين فرد اينست: سياستمدار.

 

انتخابات در حقيقت فرآيند خريد کالای عمومی است؛ نه بيشتر و نه کمتر. فروشندگان کالای عمومی درست مثل فروشندگان کالای خصوصی کالای خود را تبليغ می کنند و آنوقت شما می مانيد که کداميک از اين فروشگاه ها را برای خريد انتخاب کنيد. در اثنای تبليغات البته ممکن است انسان های عاقل و باتجربه ای را هم ببينيد که برخی وارد اين فروشگاه می شوند و برخی وارد آن يکی. اينان هنگام ورود حتی ممکن است نيش و تشری هم به يکديگر بزنند و يکديگر را به زخم کلامی بنوازند. جوانانی را ممکن است ببينيد که لباس فرمی با رنگ های روشن و جذاب پوشيده اند و نشاط خود را به دروازه های ورودی فروشگاه ها تقديم می کنند. موسيقی هم ممکن است باشد و سلوموشن روی سکوربورد و حتی لاوستوری هم روی سلوموشن ممکن است پخش بشود. خوب، اينها همه خوب و زيبا و هيجان انگيزند منتها به ياد داشته باشيد که: انتخابات اساساً فرآيند خريد کالای عمومی است. انتخابات فرآيندی است از تصميم عاقلانه يک "شخص منفرد" در مورد اينکه کدام کالا برای او مناسب تر و بهتر است.

 

نسبت هيچ دو فرد انسانی با يک کالا يکسان نيست و اين حقيقت شامل کالاهای عمومی هم می شود. اولويت های افراد، نيازهای افراد و شکل زندگی افراد انسانی در جامعه مدرن متفاوت و بغايت گونه گون است. لحظه ای بياييد در کمال آرامش و خونسردی به اين موضوع فکر کنيد که در چهار سال آينده زندگی شما چه نسبتی با کالاهای عمومی پيدا می کند. امنيت چقدر در زندگی شما مهم است؟ اتوبان چقدر؟ فضای سبز چقدر؟ تئاتر چقدر؟ (معتقدم که در جامعه ايران تئاتر کالای عمومی است).

 

شما اگر پژوهشگری ايرانی باشيد که با محافل علمی بين المللی مراوده و معاشرت داريد، قطعاً برای شما مهم است که وقتی وارد يک هتل خارجی می شويد و مليت خود را برای درج در کامپيوتر هتل بر زبان می آوريد، مسئول مربوطه ناگهان مکث نکند و به جايي روی مونيتور که معلوم نيست کجاست خيره نشود و بعد از شما مدارک بيشتر نخواهد و شما را معطل نکند. برای شما مهم است که نام کشور شما آرامش و اعتماد و احترام ايجاد کند نه خدای ناکرده ترس و بی اعتمادی و ترديد. اعتماد و اعتبار بين المللی کالاهايي عمومی اند و شما در موسم انتخابات بدنبال خريد آنها خواهيد رفت.

 

برای يک راننده کاميون قطعاً در دسترس بودن اتوبان ها و جاده های سالم تر در اولويت قرار دارد. برای يک نويسنده امنيت مهم است و قوانين شفاف و باثبات و مجالی برای رشد و شکوفايي خلاقيت. برای يک سرايدار سالخورده مدرسه بيمه های اجتماعی مهم اند و خلاصه هرکدام از ما در فروشگاه کالاهای عمومی روبروی يکی از قفسه ها خواهيم ايستاد و کالاهای موجود بر روی همان قفسه را برانداز خواهيم کرد و مورد ارزيابی قرار خواهيم داد.

 

تست چهارگزينه ای امسال در انتخابات رياست جمهوری را بايد با همين ملاحظات نگريست و علامت زد. استرس و فشار روانی اگر نباشد، دانش آموز اصلاً به جلسه کنکور نخواهد رفت. استرس اما بايد به اندازه باشد. تصميم گيری ايده آل برای انتخابات يک تصميم گيری عقلانی و منحصر به "فرد" است و جامعه ما بايد روز به روز به چنين ايده آلی نزديک تر گردد. دوست عزيزی چند روز قبل به من گفت: «انتخابات اين دوره يک جوری شده است! آدم با عقلش می فهمد که بايد برود و رای بدهد و علاوه بر اين با همان عقلش دقيقاً می داند که به چه کسی بايد رای بدهد. با اين وجود، برخلاف دوره های قبل، قلب آدم در اين دوره انگار برای هيچکس نمی تپد». من هم به آن عزيز گفتم: «اين مطلقاً چيز بدی نيست. اين اتفاقاً يک گام به جلو است. اگر تمام ايرانيان همينطور قضيه را تجربه کنند که تو داری تجربه می کنی، بايد گفت که ايران وارد دوران جديدی از حيات سياسی خود شده است؛ دورانی که نامش می تواند اين باشد: سياست غير رمانتيک؛ سياست عقلانی».

 

------------------------------------

پی نوشت 1. تفاوت ظريف و جالبی وجود دارد ميان خريد کالای خصوصی و خريد کالای عمومی که باید به آن توجه کنیم. شما هر کالای خصوصی را که بخرید همان را به خانه می برید و مصرف می کنید. در مورد کالای عمومی همیشه اینطور نیست: اگر کالایی را بخرید که کم طرفدار است و یا اگر به خرید نروید و اصلاً هیچ کالایی را نخرید، نهايتاً مجبور هستید کالایی را مصرف کنید که دیگران آن را خریده اند!

 

پی نوشت 2. اجازه بدهید تکرار کنم: حرف یادداشت این نیست که سیاست باید از رمانس و هیجان تهی باشد. حرف اصلی اینست که استخوانبندی و اسکلت کار باید عقلانی باشد. وگرنه اگر این اسکلت درست نباشد قضیه می شود چیزی شبیه آنچه که در عرض ده دقیقه بر سر مربی تیم ملی فوتبال در آزادی آمد. اسکلت که درست باشد آنوقت هر اسکلتی نیاز به گوشت و پوست و رنگ و جمال هم دارد. پایان لاوستوری ضرورتاً بمعنای پایان لایک ستوری نیست!  

 

پی نوشت 3. دوستی ایمیل زده اند و روی مصادیق کالاها و خدمات عمومی بحث کرده اند. در پاسخ باید بگویم که تمرکز این یادداشت روی مصادیق نیست. بحث روی تک تک مصادیق هر کدام بحثی تخصصی می شود که از چارچوب و مجال یک یادداشت کوتاه خارج است. بطور مثال این موضوع که "توليد علم" وظیفه دولت است یا می تواند به بخش خصوصی واگذار گردد خودش یک حوزه مطالعاتی وسیع را در دنیای امروز بوجود آورده که تخصص يافتن در آن سال ها مطالعه و تحقيق می طلبد. سایر مصادیق هم بر همین سیاق هستند.    

   
توسط آرش موسوی در 5/24/2009 10:41 AM

 
خانه ام ابری است
درآمدي بر هیچ  

چند هفته گذشته را از عالم و آدم بی خبر بوده ام. يکی دو هفته اخير را حتی به وبلاگ خودم، به اينجا، هم سر نزده ام. بعد از نگارش پست قبلی حدود دو هفته درگير آماده شدن برای دفاع از پروپوزال تز بودم. نوشتن پيشنهاديه پژوهشی در حوزه های ميان رشته ای کار دشواری است و دفاع کردن از آن دشوارتر است. يک کار خوب پژوهشی در قلمرو مطالعات علم و تکنولوژی معمولاً ادبيات و نظريه های برآمده از دو يا سه حوزه تحقيقاتی گوناگون را در هم می آميزد و تلاش می کند تا به پرسشی برآمده از اين تاليف چندگانه در منطقه همپوشانی اين حوزه های گوناگون پاسخ بگويد. کار در اين زمينه هنگامی پيچيده تر و سنگين تر می شود که شما با يک کميته داوری قوی مواجه باشيد که هريک از زاويه تخصصی خود به کار می نگرند و سوالات دقيق و جاندار می پرسند. دفاع از پروپوزال خوشبختانه به خوبی انجام شد و کميته به من اجازه داد که برای شروع به کار توسعه تز به دانشگاه ساسکس سفر کنم.  

 

مسير تهران تا لندن را اين بار با يک هواپيمای روسی آمدم که حدود دو ساعت در مسکو توقف داشت. قبل از پرواز دوستان هشدار می دادند که هواپيماهای روسی يک در ميان می افتند (!) و مامورين فرودگاه مسکو خشن هستند و اذيت می کنند و بار مسافرين گم می شود و از اين قبيل. من اما دل به دريا زدم و آمدم. هواپيما خوشبختانه نيفتاد و مامورين هم همه خوش اخلاق بودند و چمدان من هم بسلامت رسيد. تقريباً دو سوم صندلی های هواپيما هم در مسير تهران تا مسکو و هم در مسير مسکو تا لندن خالی بود. اين شايد ناشی از بحران اقتصاد جهانی باشد و شايد هم روس ها هنوز نمی توانند با شرکت های هواپيمايي ديگر رقابت کنند؛ نمی دانم.

 

مسافرت در مسير تهران تا لندن چيزی شبيه به مسافرت در مسير جاده کرج-چالوس است: پشت سر گذاشتن رويه خشک زمين و وارد شدن به سرزمين های سبز و بارانی. يکی از توقفگاههای مورد علاقه من در اين جاده سه راهی يوش است که به زادگاه نيما يوشيج می رود. اين توقفگاه جايي است که می توانيد لختی را در آن توقف کنيد، از دستفروشان کنار جاده کلوچه تازه بخريد و ضمن گاز زدن به کلوچه و نوشيدن چای به جاده فرعی اسرارآميزی بنگريد که شما را به آوای گنگی در عمق جنگل می رساند:

خانه ام ابری است / یکسره روی زمین ابری است با آن / از فراز گردنه، خرد و خراب و مست / باد می پیچد / یکسره دنیا خراب از اوست / و حواس من / آی نی زن که تو را آوای نی برده است دور از ره، کجایی؟ / خانه ام ابری است اما / ابر، بارانش گرفته است / در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم / من به روی آفتابم / می برم در ساحت دریا نظاره / و همه دنیا خراب و خرد از باد است / و به ره، نی زن که دائم می نوازد نی، در این دنیای ابر اندود / راه خود را دارد اندر پیش.

 

کلوچه های فرودگاه مسکو خوشمزه بنظر می رسيدند اما من مجبور شدم به تماشای آنها بسنده کنم. خريد در اين فرودگاه فقط با يورو امکان داشت و هيچ محلی هم برای تبديل ارز وجود نداشت! بدون کلوچه و بدون چای روبروی چشم اندازی از شهر در دوردست نشستم و به آوای الکساندر پوشکين که از اعماق مسکو برمی خاست گوش سپردم:

کجاست مسکو با هزاران گنبد طلائيش؟ / کجاست زيبايي عزيز سرزمين مادری؟ / آنجا که روزی همتای رُم بود / اکنون به ويرانه ای تيره بخت بدل گشته / . . .

 

دانشگاه ساسکس و شهر برايتون در جنوبی ترين نقطه جزيره سر جايشان هستند. کارمندان خوش اخلاق و مهربان دانشگاه همه روی همان صندلی های قديمی شان نشسته اند. استادان و دانشجويان می روند و می آيند و زندگی در اين شهر زيبا و بزرگ علم در جريان است. تجربه دانشگاه ساسکس چونان يک فايل موسيقی که برای مدتی در گوشه ای دورافتاده از کامپيوتر ذهن رها شده باشد دوباره به سراغ من آمده است.

 

نبض زندگی در بيرون از مرزهای دانشگاه، در قلب شهر هم می تپد. فستيوال ماه می در اينجا در جريان است: بزرگترين معجون هنری انگلستان که چهل و سومين دوره خود را در برايتون جشن می گيرد. گل فستيوال مجموعه ای است از چندين تنديس از کارهای آنيش کاپور مجسمه ساز مشهور هندی الاصل و ساکن انگليس که در سرتاسر شهر بنمايش درآمده اند. روزنامه گاردين هم چند روز ديگر بحث جالبی را درباره موقعيت امريکا در جهان آينده در يکی از تالارهای عمومی شهر برگزار می کند. کريستوفر مِيِر سفير سابق انگليس در امريکا و مارتين جاکس نويسنده روزنامه گاردين از جمله حاضرين در بحث هستند. و بالاخره اينکه قرار است انتخابات ايران در اين شهر کوچک هم صندوقی برای رای گيری داشته باشد. رئيس جمهور آينده ايران بايد برازنده ايران بزرگ باشد و رای دادن موضوعی است که دستکم گرفتن آن برای هيچکدام از ما ايرانيان در هيچ کجای گيتی عاقلانه نيست.

 

غروب روز يکشنبه نزديک می شود. آسمان ابری است. يکسره روی زمين ابری است و ابر بارانش گرفته است.

   
توسط آرش موسوی در 5/11/2009 8:09 AM

 
پيانو
درآمدي بر هیچ  

در زندگی هر يک از ما لحظات و دقايقی وجود دارند که وقتی نوبتشان فرامی رسد و هنگامی که تمام قد روبروی ما می ايستند و حضور خويش را اعلام می کنند، آنوقت ما آرزو می کنيم که ايکاش برای هميشه در آن ثانيه ها و دقايق منجمد می شديم و ايکاش قطار زمان ما را در همين ايستگاه پياده می کرد و خود می رفت و محو می شد در خم آينده ای بی تفاوت و بی اهميت. جاماندگی ذهن يک سرباز در شکوه بی خودانه رقص مرگ در نيمه شبی روشن از آتش و خون، نشست روح يک پيرمرد در سوگ لحظه ای بی مانند از وصال در دور دست های گذشته، و نگاه پر خواهش يک شاعر به يادواره لحظه انفجار يک غزل در آسمان بی کرانه روحی که ديگر اينک سالهاست که پژمرده، همه معطوف به چنان لحظاتی هستند. لحظاتی که چونان دشت های وسيع و سخاوتمند بهار مملو از زيبايي بوده اند. ثانيه هايي که نه پاره هايي از زندگی و نه تيک تاکی ميان انبوه تيک تاک های ملول، که معنايي برای تمام زندگی اند.

 

پيانو (The Piano, 1993) ساخته جين کمپيون فيلمی است که حول و حوش دقيقه بيست و پنجم خود به چنين لحظه ای می رسد و آنگاه که می رسد، ديگر ادامه دادن فيلم اهميتی ندارد. يک پيانو روی ساحل در پس زمينه يک اقيانوس، مادری نشسته پشت پيانو و دختر بچه ای که به رقص انگشتان مادر روی کلاويه ها پاسخ می دهد و مردی که با حيرت به ايندو می نگرد تمام ابزارهای جين کمپيون برای خلق شاهکاری هستند که ناباورانه روبروی چشمان من و شما اتفاق می افتد!

 

داستان فيلم در اواسط قرن نوزدهم و در اروپا آغاز می شود و بعد در جزاير نيوزيلند ادامه می يابد: زنی جوان و لال بنام آدا که تنها از طريق نواختن يک پيانو با جهان اطراف خود سخن می گويد توسط پدرش به عقد مردی سفيدپوست و متمول در آنطرف دنيا، در جزاير نيوزيلند، در می آيد. زن بهمراه دختر کوچکش بر قايقی گذاشته می شوند و عازم زندگی جديدشان می گردند. پياده شدن زن در ساحل جديد مثال پای گذاردن نوزاد انسان است بر روی زمینی که "تاجرانه" به او می نگرد، به او "نقش" می دهد و از او "خدمت" و "فداکاری" می خواهد. شوهر جديد و همراهانش زن و دختر کوچکش را بهمراه تمام وسايلشان بسمت محل زندگی جديدشان در عمق جنگل هدايت می کنند و تنها يک چيز را در ساحل جا می گذارند؛ چيزی که تصور می شود چندان به درد نمی خورد: پيانو!

 

پيانو فيلمی است که بعقيده من در همان بيست و پنج دقيقه اول تبديل به اثری بزرگ می شود و شايد برايتان جالب باشد اگر بگويم که اگرچه اين بيست و پنج دقيقه ابتدايي را بيش از بيست و پنج بار ديده ام، مابقی فيلم را فقط يکبار تماشا کرده ام! اين موضوع البته يک اتفاق کاملاً شخصی است. تعويض پيانو با يک عشق زمينی (و البته راستين) و اينکه زن در انتهای فيلم شروع می کند به صحبت کردن و به حرف می آيد موضوعاتی شیرین برای ذائقه ای امروزی اند و آشتی يک قديس با "زمين" را بنمايش می گذارند. با اين وجود من در انتخاب خود مطمئن هستم: بيست و پنج دقيقه اول اساساً چيز ديگری است!

 

آدم هايي وجود دارند که دنيا برای آنها چونان خانه شوهری است که در آن بايد بشويند و بسابند و بپزند. اين آدمها در عين حال در نقطه ای دوردست، در ساحل يک اقيانوس، صاحب پيانويي هستند که در تنهايي خود رها شده است. آدا يکی از اين آدمهاست. او در ميان اين زندگی گِل آلود و وحشی بالاخره تصميم می گيرد از مرد همسايه تقاضا کند که او و دخترک کوچکش را به ساحل ببرد و مرد همسايه پس از انکار و اصرار بالاخره زين را روی اسب می گذارد و اين همان دقيقه بيست و پنجم فيلم است. ثانيه هايي که از پس اين صحنه می آيند شاهکاری تمام عيارند. شما هم اگر آدمی هستيد که دنيا برای شما مثال شوهری است که بايد در خانه اش بشوييد و بسابيد و اگر واقعاً پيانويي در يک ساحل دورافتاده منتظر شماست، آنوقت با من موافق خواهيد بود: دقيقه بيست و پنجم اين فيلم يک نمايش کم نظير و استثنايي است. تابلويي است عارفانه، رنگ آميزی شده با نفير يک پيانو و يک بانوی اهورايي که بی کلام و بی فلسفه، معنای جهان را برای من و شما بازگو می کند.  

 

-----------------------

پی نوشت 1: تعجب نخواهم کرد اگر جایی بخوانم جین کمپیون، که خود نویسنده فیلمنامه هم هست، با مثنوی و بويژه با نی نامه آشنا بوده است. یک مقایسه جالب دیگر عبارتست از مقایسه پیانو با "میوه ممنوعه" ساخته حسن فتحی (یکی از بهترین های تلویزیون ایران در سالهای اخیر). در میوه ممنوعه، عشق زمینی بستری است برای حرکت از پایین به بالا. در پیانو برعکس است.     

 

پی نوشت 2: همراهی والدین برای نوجوانان زیر 17 سال ضروری است.

   
توسط آرش موسوی در 4/18/2009 10:29 AM

 
دانشمند حرفه ای و سياست
درآمدي بر هیچ  

فعاليت حرفه ای يک دانشمند از جهات متعددی شبيه به فعاليت حرفه ای يک قاضی است. جمع آوری شواهد و طبقه بندی آنها، طراحی فرضيات مناسب و تلاش برای کنار گذاشتن برخی از فرضيات و نگاه داشتن برخی ديگر از آنها فعاليت هايي هستند که در کار علمی و کار قضايي علی الاصول با شکل و شمايل يکسانی رخ می دهند. هدف علم البته فرمولبندی نظريه های عام و تا حد امکان فراگيری درباب رويدادهای تکرارپذير و تعميم پذير است و علاقه ای فی حد ذاته به حوادث خاص از آن سنخ که در قلمرو فعاليت يک قاضی موضوعيت دارند، ندارد. با اين وجود، از يک نقطه نظر فرآيندی و روش شناسانه، هم دانشمند و هم قاضی از رويه هايي مشابه برای رسيدن به غايت حرفه ای خويش، يعنی حقيقت، بهره می برند. درست به همين دليل است که فعاليت حرفه ای يک دانشمند درست مثل فعاليت حرفه ای يک قاضی همواره در معرض خطری است که عنوان آن می تواند اين باشد: خطر پسرخاله بودن با يکی از طرفين دعوا!

 

خطر پسرخاله بودن در علوم طبيعی (و رياضيات) چندان محلی از اعراب ندارد. دليل اين امر اينست که يک دانشمند نمی تواند با يک ميدان مغناطيسی و يا با يک دايناسور پسرخاله باشد! موجودی که می تواند پسرخاله يک دانشمند (يا دخترخاله او، فرقی نمی کند) باشد قطعاً يک انسان است و بنابراين خطر پسرخاله بودن بنظر می رسد که عمدتاً دانشمندان مشغول به کار در علوم انسانی و اجتماعی را تهديد می کند. اين خطر حتی اگر در پاره ای موارد در علوم طبيعی بروز کند (چنانکه در برخی جوامع بروز کرده است)، حتماً مرتبط با جنبه های انسانی تحقيقات خواهد بود. در ميان خانواده پرجمعيت علوم انسانی و اجتماعی اما، آن عضوی که بيشتر از همه در معرض اين خطر قرار دارد علوم سياسی (مشتمل بر زيرشاخه سياستگذاری) است. چرا؟ چون اين عضو از خانواده علوم اجتماعی از بعضی جهات شبيه ترين عضو خانواده به تمثيل بکار رفته در ابتدای اين يادداشت است. فعاليت دانشمندان علوم سياسی نسبت به ساير دانشمندان در قلمرو علوم اجتماعی شباهت بيشتری به کار يک قاضی دارد.

 

خطر پسرخاله بودن در علم از ابعاد متعدد و پيچيده ای برخوردار است. برخی از اين جنبه ها مشهود و بديهی اند: خطر طرفداری و امکان گرايش دار و بايس دار شدن تحقيقات يکی از وجوه مشهود و واضح اين پديدار است. اين پديدار با اين وجود از وجوهی غيرمشهود هم برخوردار است و من مايلم در اينجا کلماتی در باب يکی از وجوه پنهان و در عين حال مهمِ اين پديدار بنويسم که ممکن است در نگاه اول به چشم نيايد و مشهود نباشد.

 

در قلمرو مطالعات علم و تکنولوژی (Science & Technology Studies) يک زيرشاخه تخصصی جالب، هيجان انگيز و نسبتاً نوظهور وجود دارد که نامش اينست: شبکه های دانش. هدف اصلی پژوهشگرانی که در اين زيرشاخه از مطالعات علم و تکنولوژی به فعاليت مشغولند اينست که نقش شبکه های روابط انسانی و سازمانی را در فرآيند خلق، انتشار و بکارگيری دانش بکاوند و مورد بررسی قرار دهند. اين محققين تاکنون به ما آموخته اند که شبکه های دانش از تيپ های گوناگونی برخوردارند و هريک از اين تيپ ها کارويژه های خاصی را ايفا می کنند و برای محيط های خاصی مناسبت دارند. ابزارهای تحليل شبکه (Network Analysis) در اين حوزه تحقيقاتی مورد استفاده قرار گرفته اند و درک عميق تری از پويايي های شبکه های دانش برای ما به ارمغان آورده اند. شبکه های دانش از زوايای گوناگون توسط جامعه شناسان، روانشناسان اجتماعی، متخصصين رفتار سازمانی و گاه محققين حوزه استراتژی تحت نظر قرار گرفته اند، در مورد آنها نظريه پردازی شده و اشکال موجودِ آنها در دنيای واقعی بصورت تجربی و ميدانی مطالعه شده اند. رابطه ميان نوع دانش جاری در شبکه با هندسه شبکه، شيوه های انتظام بخشی به شبکه ها، الگوهای کنترل و اداره شبکه ها (Network Governance) و مسائل متنوع و متعدد ديگری در اين حوزه مطالعاتی مورد بحث قرار گرفته اند و در حال حاضر نيز اين قلمرو پژوهشی بسرعت در حال رشد و گسترش است.      

 

از ميان طبقه بندی های مفهومی رايج در مطالعات شبکه که برای بحث ما در اين يادداشت از اهميت ويژه ای برخوردار است تقابلی است که متخصصين شبکه ميان دو نوع از "پيوند" در شبکه ها قائل می شوند: پيوند ضعيف (Weak Tie) و پيوند قوی (Strong Tie). خلاصه می کنم: پيوندهای قوی در شبکه هايي يافت می شوند که بر مبنای حمايت اجتماعی و منافع مشترک شکل گرفته اند. پهنای باند در اين نوع از پيوندها بگونه ايست که دانش جاری در آنها باصطلاح دانش کلفت (Thick) و مشحون از جزئيات است. اين دانش اما، دانشی مانوس است که ديدگاهها و پارادايم های مسلط بر شبکه را تقويت و بازتوليد می کند. پيوندهای ضعيف، در نقطه مقابل، در شبکه هايي برخوردار از سياليت و پويايي بيشتر يافت می شوند. پهنای باند در اين نوع از پيوندها بشکلی است که به دانش جديد و حتی ساختارشکن اجازه عبور می دهد و در نتيجه، تزريق خلاقيت و تنوع در شبکه را ممکن می سازد.

 

خوب، اين موضوعات چه ربطی به بحث ما دارند؟ ربط با يک جايگذاری ساده آشکار می گردد: يک نام خودمانی تر و ملموس تر برای پيوندهای قوی اينست: پيوندهای پسرخاله ای!

 

پيوندهای قوی پيوندهايي هستند که بطور ويژه مناسب شبکه های سياسی و احزاب هستند. بهترين و بهينه شکل پيوندی ميان فعالان سياسی و افرادی که در يک شبکه سياسی با هدف بدست گيری قدرت فعاليت می کنند پيوندهای "قوی" است. در جوامع توسعه يافته بلحاظ تحزب، يک حزب شبکه ای است هرمی شکل متشکل از پيوندهای قوی، مبتنی بر اتوريته و متکی بر پارادايم معرفتی مختصِ آن حزب که آن پارادايم معرفتی طی يک فرآيند تاريخی طولانی مدت بوجود آمده، از طريق يک نشان (Brand) مشخص نمايندگی می شود و همواره در حال بازتوليد خويش است. چنين ساختاری به واسطه ماهيت پيوندها و لينک های درون خود، سرعت جريان شعارهای راديکال را محدود می سازد و تنها بشکل تدريجی و در بستر يک ثبات بلندمدت است که اجازه تغيير و رشد را در شبکه قدرت بوجود می آورد.  

 

يک شبکه علمی ايده آل درست در نقطه مقابل اين ساختار قرار دارد. اين شبکه، شبکه ايست افقی متشکل از روابطی که ماهيت مشارکتی و انتقادی دارند. پيوندهای ربط دهنده بازيگران در اين شبکه پيوندهايي "ضعيف" هستند و به واسطه شکل هندسی و پهنای باندشان جريان آزادِ ايده های نو و انديشه های خلاقانه را ممکن می سازند. چنين ساختاری هيچگاه دچار عارضه قفل شدگی (Lock-in) و انجماد معرفتی نخواهد شد و همواره در مسير تکامل و پيشرفت قرار خواهد داشت.

 

نکته نامشهودی که در اوايل اين نوشتار از آن ياد کردم اکنون در مقابل ديدگان ماست: گسترش و شيوع پيوندهای قوی (مثلاً سياسی) در داخل شبکه های علمی در هر جامعه ای می تواند به حال رشد علمی و پيشبرد مرزهای دانش و نوآوری در آن جامعه مضر باشد. دانشمند علوم سياسی، بطور مثال، بايد بتواند آزادانه در گفتمان های گوناگون سياسی موجود در جامعه گردش کند، آنها را مورد مطالعه قرار دهد، حتی گاهی اوقات به شيوه آنتروپولوژيست ها درون يک پارادايم معرفتی و يک قبيله سياسی خاص برای مدتی نفس بکشد و آن اتمسفرِ و زيست بوم سياسی را "زندگی" کند. اين فرصت و امکان در شرايطی که دانشمند از طريق پيوندهای قوی به يک شبکه جامد سياسی گره خورده و متصل شده، کمتر مجال بروز پيدا می کند. در چنين شرايطی شما حتماً می توانيد پژوهشگرانی را بيابيد که سالهاست حتی نيم نگاهی هم به ادبيات توليدشده توسط يک جريان سياسی خاص نينداخته اند!

 

نکته آخری که مايلم به اين همه بيفزايم پاسخ کوتاهی است برای يک پرسش کوتاه: آيا دانشمند علوم اجتماعی نمی تواند سياسی باشد و فعاليت سياسی داشته باشد؟ پاسخ شخصی من به اين پرسش از ظاهر ساده ای برخوردار است اما عمل به آن فوق العاده دشوار است: دانشمند علوم اجتماعی (مخصوصاً در يک کشور در حال رشد) می تواند و مطلوب است (و وظيفه دارد؟) که سياسی باشد و وظايف روشنفکرانه خود را بعنوان يک شهروند آگاه انجام دهد؛ منتها بيرون اتاق کارش!  

 

--------------------------

پی نوشت 1: در همين زمينه مقاله جالبی به قلم ستنلی فيش استاد حقوق دانشگاه فلوريدا در اين لينک وجود دارد که ارزش با دقت خواندن را بعقيده من دارد. عنوان يکی از بخش های فرعی مقاله، يعنی ضرورت اکادميسايزينگ (ترجمه