
جسم من مکان نمايي است بر مونيتور آگاهی ام و اين مونيتور ديگر شوقی را برای حرکت برنمی انگيزد.
سيمای جهان به هر حال هر روز صبح روشن می شود و امروز هم روشن شده است.
در آيينه پيرمردی را می بينم که صد و هشتاد سال زيسته است.
بر چروک های صورتش دست می کشم.
موی سپيدش را ميان انگشتانم لمس می کنم.
روحش را برانداز می کنم.
تکيده و بی آرزوست.
نه، زيستن اصل موضوعی است که فيلسوف هيچگاه با بديهی بودنش کنار نخواهد آمد.
شجاعتِ بودن؟
آه، ياد پل تيليش بخير! ياد جوانی بخير!
هيچ چيز مضحک تر از اين نيست که امروز بايد به کتابخانه بروم و مقاله ام را برای کنفرانس هفته بعد در آکسفورد تکميل کنم.
بجای کتابخانه به پارک می روم و سعی می کنم چيزی به فارسی بنويسم.
نوشتن دشوار شده است. بديهيات مشکوک شده اند. گفتگو ممتنع شده است. مدل های ذهنی مان قياس ناپذير (Incommensurable) شده اند.
زير لب نيما را زمزمه می کنم:
«گم شد او از من جدا،
زين جاده باريک،
و هنوزم قصه بر ياد است،
وين سخن آويزه لب،
که می افروزد؟
که می سوزد؟
چه کسی اين قصه را در دل می اندوزد؟».
آيا زندگی يک جعبه شکلات است؟
فارست گامپ را به ياد می آورم، ايستاده بر روی قبر همسرش:
«صبح يک روز شنبه تو مُردی. و من تو رو اينجا زير درخت خودمون گذاشتم. و من اون خونه پدری تو رو با بولدوزر صاف کردم. مامان هميشه می گفت که مرگ بخشی از زندگی است. خوب، من واقعاً دلم می خواست که اينطوری نبود! . . . من نمی دونم که حق با مامان بود يا با ستوان دَن. من نمی دونم که ما هر کدوم يک سرنوشت مشخص داريم يا اينکه مثل نسيم بشکل تصادفی اين طرف و اونطرف می ريم. منتها فکر می کنم که بايد هر دوی اينها درست باشه. شايد هر دوی اينها داره با هم اتفاق می افته. واقعاً دلم برات تنگ شده عزيزم! اگه چيزی لازم داشتی من همين نزديکي ها هستم».
تک تک حرکات صورت هنکس را بارها در ذهنم بازسازی می کنم وقتی که می گويد: «واقعاً دلم برات تنگ شده عزيزم»!
نشسته ام روی صندلی پارک سنت گاردنز و منتظر پَرِ سرنوشت می مانم که کنار کفشهايم روی زمين بنشيند.
پيرمردی بهمراه همسرش نزديک می شوند. پيرزن روی ويلچر نشسته و پيرمرد او را هل می دهد و می راند.
روبروی من می ايستند.
پيرزن با لهجه غليظ جنوبی خطاب به من می گويد:
«هی پيرمرد سلام!
می دونی چي شد؟
ما دو تا همين الآن رفتيم و سالگرد شصت سالگی ازدواجمون رو با هم جشن گرفتيم.
اين حلقه رو می بينی روی انگشت من؟
جرج برای تعمير کردنش همين الآن بيست و دو پوند خرج کرد. باور می کنی؟
بيست و دو پوند»!
لبخندی تلخ می زنم و آنها دور می شوند.
لحظاتی ديگر را به انتظار پَرِ سرنوشت می مانم.
به کنار برکه می روم و چهره ام را درون آب برانداز مي کنم.
چروک ها واقعی و دهشت انگيزند.
تلفن همراه زنگ می زند: «کجايي؟ چکار می کنی؟ اوضاع خوبه؟».
براي او می گويم که در پارک نشسته ام و منتظر پَرِ سرنوشت هستم.
ماجرای پيرمرد و پيرزن را هم برای پر کردن عريضه تعريف می کنم.
کمی مکث می کند و بعد می گويد: «پَرِ سرنوشت فقط توی فيلم هاست که بصورت پَر ظاهر می شه. توی زندگی واقعی شکل های ديگه ای به خودش می گيره. مثلاً بشکل يک جفت آدم پير جلوی آدم توی پارک ظاهر می شه و با آدم صحبت می کنه»!
ساعتی بعد سيمای جهان تغيير کرده است.
در اتوبوس نشسته ام و بسمت کتابخانه می روم.
پيرمردی هستم که پير شدنش دست خودش نبوده است.
پيرمردی هستم که گرچه آب از سرش گذشته اما می خواهد تا لحظه آخر "با شخصيت" باشد.
پيرمردی هستم که می خواهد بهترين مقاله کنفرانس هفته بعد در آکسفورد را بنويسد.
پيرمردی که می خواهد "شريف" و "درست" زندگی کند.
پيرمردی که اسير چروک ها و آيينه ها نيست.
پيرمردی که حلقه هايش را بازيافته و می خواهد بيست و دو پوند برای هر کدامشان خرج کند.
ام پی تری در گوشم زمزمه می کند:
«دل می گه باز فردا رو از نو بساز،
ای دل غافل ديگه از ما گذشت».
لبخند می زنم.
درست مثل رابرت دنيرو در آخرين صحنه "روزی روزگاری" لبخند می زنم.