Login

.

کارکردهای پنهانِ شکست
درآمدي بر هیچ  

روشنفکر، بدون عمقِ آکادميک، مادری است که بر بالين فرزند بيمارش فرياد می زند و نمی داند که سکوت گاه موثرتر و شفابخش تر است. آکادميسين، بدون تمايلات روشنفکرانه، پزشکی است که جراحی پيرزن پولدار را به جراحی دخترک فال فروش درون مترو ترجيح می دهد (گاه حتی نه بخاطر پولش، بلکه بخاطر پيرزن بودنش و اينکه جراحی يک پيرزن نادر کانتريبيوشن دارد و مقاله می شود)! روشنفکرِ کم عمق مساله را خوب می شناسد اما نمی تواند آن را حل کند. دانشمندِ بی درد مساله را به بهترين نحو ممکن حل می کند، مساله ای که اگر خوب نگاه کنيم، گاه اصلاً مساله نيست!

 

بی طرف بودن، خنثی و بدون گرايش (bias) بودن يکی از نواميس آکادمياست و همين ويژگی است که گاه شايد آشتی دادن آکادميسين با تمايلات روشنفکرانه را با مشکل مواجه می سازد. شيميدانی را تصور کنيد که ميزان آلودگی شيميايي و صنعتی موجود در يک رودخانه در مجاورت يکی از هزاران کارخانه متعلق به يک کمپانی چندمليتی را اندازه گرفته و قصد دارد نتايج اين اندازه گيری را منتشر کند. شب از يک NGOی سبز (يک جنبش روشنفکرانه طرفدار محيط زيست) تماس می گيرند و پيشنهادی چند صد هزار دلاری می دهند تنها برای اينکه "عدد نهايي" در گزارش اندکی تغيير کند. شيميدان داستان ما ممکن است در خلوت خود قدمی بزند و با خود بينديشد: چه ساده است برداشتن يک خودنويس مشکی و چه ساده است اضافه کردن يک صفرِ بی مقدار و چه زاينده است اين سادگی زايدالوصف! 

آری ساده است: درست مثل فروختن ناموس آکادميا!

 

آکادميسين در فضای آکادميا مثل يک دخترک سه ساله بی طرف و صادق است. آلبرت آينشتاين در جايي می نويسد: دانشمند واقعی کسی است که بسياری از خصلتهای دوران کودکی اش را دور نينداخته باشد (مضمون). چند شب پيش در يک ميهمانی شلوغ کنار دندانپزشکی نشسته بودم که دخترک سه ساله ای را در بغل گرفته بود و از او می پرسيد: خوب کوچولو بمن بگو حال دندون مامانت چطوره؟ کوچولو بلافاصله پاسخ داد: مامانم خوبه اما می گه شما پول خون باباتونو از ما می گيرين! 

دندانپزشک مربوطه دخترک بيچاره را طوری پرت کرد که من فکر کردم اين رضا عطاران است که دارد گربه را پرت می کند!     

 

بی طرفی آکادميک را با اين وجود بايد با ظرافت بيشتری مورد ملاحظه قرار داد و بدرستی فهميد. فعاليت تحقيقاتی غير از کلنجار رفتن بی طرفانه با پرسش معمولاً شامل يک قسمت مهم ديگر هم هست: انتخاب پرسش. بی طرفی و عينيت و پاي بندی به معيارهای کيهانی (غير بومی) همانقدر که در حين فرآيند حل مساله مفيد و ضروری است در فرآيند "انتخاب مساله" مضر و تباه کننده است. يک دانشجوی جامعه شناسی می تواند برای انتخاب موضوع پايان نامه فوق ليسانس خود به کتابخانه دپارتمان خود مراجعه کند و در ميان پرسشهای موجود در انتهای فصول کتابهای استاندارد درسی پرسشی را بشکل تصادفی انتخاب کند. اين دانشجو کار ديگری را هم می تواند بکند که مفيدتر باشد: می تواند همان روز عصر سری به قهوه خانه ای در کوچه پشتی دانشگاه بزند و اگر هم (انشاءالله) قليان نمی کشد، لااقل يک استکان چای با آدمهاي رنگارنگ موجود در قهوه خانه (معلم بازنشسته، هندوانه فروش، دانشجوی عصبانی، راننده کاميون بی ادب، شاعر افسرده، موادفروشِ چشمک زن و . . . ) بنوشد و به پرسش های آنها بينديشد و از خود بپرسد: چگونه می توانم دردهايشان را با ترمينولوژی مرسوم در فضای دانشگاه بازسازی و فرمولبندی کنم؟ چگونه می توانم عميق ترين و پيچيده ترين نظريه های علوم اجتماعی را برای تحليل دردهای اين آدمها بکار بندم؟

 

جايگاه دانشمند مسئول گاه جايگاهی است که آناليزور باشگاه منچستر يونايتد يک هفته قبل از بازی با آرسنال در آن جايگاه قرار می گيرد. کار اصلی آناليزور، بطور مثال، روحيه دادن به تيم نيست. روحيه دادن يا تهييج تماشاگران امری بغايت مهم است، اما کار آناليزور نيست؛ کار هنرمندان و متخصصين جذابيت است و کار آنهاست که معجزه کلام و قدرت نهفته در آن را می شناسند. البته آناليزور روبات نيست و در ساعاتی از زندگی اش می تواند هنرمند هم باشد، منتها وظيفه حرفه ای و اصلی و روزانه آناليزور مشخص کردن نقاط قوت و ضعف هر دو تيم بشکل کاملاً عينی (Objective) و بی طرفانه است.

 

گاهی اوقات هنگاميکه دو تيم بر سر اجرای قواعد بازی در خانه آرسنال يا نحوه پذيرايي از تيم ميهمان توافق ندارند، کار آناليزور منچستر سنگين تر می شود. آناليزور در اين موقعيت می تواند به مسئولين تيم خودش يادآوری کند که بازی هفته بعد در لندن تنها 90 دقيقه نيست: 100 دقيقه است. اين 10 دقيقه اضافی به انتهای بازی افزوده نمی شود بلکه بازی اساساً 10 دقيقه زودتر داخل زيرزمين ورزشگاه شروع می شود: روی ميز مذاکره مسئولين دو تيم. در بسياری از وضعيتها اين 10 دقيقه يک مگس مزاحم نيست که بايد بهرحال از شرش يک طوری خلاص شد و بعد به ميدان رفت. اين 10 دقيقه، جزئی (جزئی اساسی) از خودِ بازی است و "موضوعيت" دارد. کار آناليزور شايد اينست که به مسئولين تيم نکاتی را يادآوری کند. نکاتی از اين قبيل:

- ايستادن بر مواضع باشگاه منچستر (مثلاً درخواست داوری بی طرف) در زيرزمين ورزشگاهی در لندن تناقضی با استفاده از هنر ديالوگ ندارد. فرمولبندی و ارائه مواضع، هياتی فراتاريخی ندارد. ارائه و فرمولبندی مواضع تابعی از زمان و مکان است. مدرس نظريه نسبيت، معادلات لورنز را همانگونه که برای دانشجوی فيزيک ارائه می دهد، برای دانشجوی شيمی ارائه نمی دهد. فرمولها و مواضع ثابت هستند. نحوه ارائه آنها زمانمند و مکانمندند.

- گاهی اوقات پس از ارائه مواضع بشکلی آشتی جويانه و خرج کردن تمام کوششهای ممکن، نهايتاً کاری که عاقلانه است، اينست که از پشت ميز بلند شوي، دست مخاطب را بفشاري و بگويي: متاسفم، ما نمی توانيم با اين شرايط بازی کنيم!

 

بله، آناليزور تيم منچستر و دانشمند مسئول از جهات متعددی شبيه هستند. آناليزور و دانشمند اما، از يک جهت ممکن است با يکديگر متفاوت باشند. بی طرفی ذاتی دانشمند (و گاه بيزاری ذاتی او از فوتبال) ممکن است به او کمک کند تا چشم اندازهايي را ببيند که شايد در دسترس آناليزور نيست؛ چشم اندازهايي بر فراز منچستر و آرسنال و ساير تيمها. بطور مثال، گاه دانشمندِ علاقمند به منچستر و آناليزور اين تيم ممکن است هر دو شکست را در چشم انداز ببينند اما دانشمند ممکن است "کارکردهای مثبت و پنهانِ شکست" را هم در دوردست ببيند. دانشمند ممکن است بتواند اهميت زايدالوصفِ "در ميدان بودن" را هم تشخيص بدهد. دانشمند ممکن است تشخيص بدهد که اگر منچستری در کار نباشد، اگر منچستر با تمام بزرگانش در ميدان حاضر نشود، آنگاه آرسنال خواهد ماند با يک ورزشگاه بی روح و با بازيکنانی سنگين و بدون تمرين که با دروازه خالی هر کاری دلشان می خواهند می کنند و می خندند!

 

 

------------------------------------

پی نوشت 1: مفهوم "کارکرد پنهان" را از رابرت مرتن وام گرفته ام. هر کاری که ما انجام می دهيم هدفی برايش در نظر می گيريم که ممکن است به آن هدف برسيم يا نه. اما در هر حال انجام آن عمل کارکردهايي هم خواهد داشت که ممکن است در ابتدا برای فاعل مشخص نباشد. مرتن اين کارکردها را کارکردهای پنهان می خواند.

پی نوشت 2: پاراگراف اول نوعی دعوت به Perfectionism در عمل نيست. مثلاً اينکه يک پزشکی دخترک فقير را جراحی نمی کند، بدين معنا نيست که برويم و دستش را بگيريم و نگذاريم که پيرزن بدبخت را هم جراحی کند!  چه بدبختيها که نکشيده ايم در اين دهه های اخير از دست اين Perfectionism در عمل!  (ترجمه مناسب اين واژه چيست؟ آرزوی اينکه همه قهرمان باشند؟)

   
(نظر) (2) توسط رامین مستور در 10/10/2008 8:11 PM

 
بندبازان
درآمدي بر هیچ  

 

 

 

 

 

 

 

 

دنيا بندی است ميان دو قرقره: تولد و مرگ.

تولد می چرخد و باز می شود، مرگ می پيچد و جمع می کند.

و ما چسبيده ايم چاردست و پا به بند، مبادا که بيافتيم!

 

حيران و سرگردان، همواره از خود پرسيده ام: چه شکوهی دارد اين نکبت آويزان بودن و له له زدن؟!

آويزان به بند، در کنار خود پيرزنی را ديدم که از گردن به پايين فلج بود. حتی دندان هم نداشت. با فکش به بند چسبيده بود و آب از لب و لوچه اش آويزان. پرسيدم: چرا رها نمی کنی مادر؟

و او وحشت زده، تنها نگاهم کرد!

 

چيزهايي هم گاه هست:

بندبازانی که نمی آويزند، بلکه راه می روند. آنانکه از پيچش مرگ سبقت می گيرند. آنانکه رقص پايشان دستانت را سست می کند. آنان که گاه می ايستند و به پايين، به درون چشمان تو می نگرند. آنان که بلندای قامتشان و هيبت نگاهشان، حتی اگر از گردن به پايين فلج باشی، دهانت را به شگفتی باز می کند!

   
(نظر) (4) توسط رامین مستور در 10/8/2008 1:57 AM

 
به بهترين شکل ممکن
درآمدي بر هیچ  

رشته سياستگذاری (Policy Making)  رشته ای دانشگاهی است که به دانشجوی مشتاق اين فرصت را می دهد که درست مثل تماشاچی يک مسابقه پينگ پنگ به نظاره تعامل ميان دو زيست بوم متفاوت بنشيند: زيست بوم دانشمندان و زيست بوم سياستمداران. رشته سياستگذاری رشته ای است که درست در منطقه همپوشانی آکادميا و حکومت نضج می گيرد و به مطالعه مناسبات ميان اين دو منطقه مهم و حياتی از جغرافيای جامعه مدرن می پردازد. کلاسهای سياستگذاری در برجسته ترين دپارتمانهای سياستگذاری دنيا معمولاً شامل دو قسمت يکساعته است. در ساعت اول يک آکادميسين روبروی کلاس قرار می گيرد و نظريه های پيچيده سياستگذاری را به شما درس می دهد. در ساعت دوم، پس از اينکه دانشجويان از يک فرصت کوتاه برای صرف قهوه به کلاس برمی گردند، استاد درس ميهمان امروز کلاس را به همه معرفی می کند و از دانشجويان می خواهد که به حرفهای او بدقت گوش بدهند. اين ميهمان معمولاً يکی از مقامات سياسی (يک عضو پارلمان، يک مدير در يک وزارتخانه و گاه حتی يک شخصيت درجه اول سياسی) است که شروع می کند و برای دانشجويان از "واقعيات" می گويد. فضايي که از کنار هم قرار دادن و مقايسه اين دو ساعت متفاوت در ذهن شما بوجود می آيد فضايي است که می توانيد تمام مسير دانشگاه تا خانه را پس از پايان کلاس در آن فضا قدم بزنيد و از مشاهده مجموعه ای از چيزهای شگفت انگيز در اين فضا به شگفت آييد.

 

يکی از چيزهای شگفت انگيز در اين فضای خاکستری که همواره ذهن مرا بخود مشغول می داشته اين بوده که زيست بوم آکادميا و زيست بوم سياست در عين تفاوتهای عميقی که با هم دارند، وقتی که شروع می کنند تا با يکديگر تعامل کنند و وقتی که يخ های ميانشان آب می شود و آغاز به فهم يکديگر می کنند، و خلاصه وقتی که اين پينگ پنگ فرح بخش درمی گيرد و داغ می شود، موجی از زايندگی و خلاقيت بر روی اين ميز خاکستری براه می افتد که ناظر سوم (جامعه) را وادار می سازد که اخمهايش را بگشايد و لبخند بزند. پينگ پنگ داغ ميان يک آکادميسين حرفه ای و يک سياستمدار حرفه ای را بارها در کلاسهای سياستگذاری مشاهده کرده ام و از رقص موزون اين عروس سپيد پوش با آن داماد سياه پوش به وجد آمده ام.

 

نکته ای اساسی که در پايان اين نظاره های لذت بخش هميشه برای من باقی مانده اينست: زيست بومهای آکادميا و حکومت اگر بخواهند بشکلی موزون با هم تعامل کنند و نتايج اين تعامل را در اختيار ناظرين بگذارند، يک پيش شرط اساسی را بايد مدنظر داشته باشند و همواره خود را بدان پيش شرط ملتزم بدانند. پيش شرط مورد نظر بسادگی اينست: آکادميا آکادمياست و حکومت هم حکومت است!  اين درست مثل اينست که مرد بايد بداند که زن، زن است و زن نيز بطور برعکس. مرد و زن هريک ويژگيها، ظرافتها و شکنندگيهای خاص خودشان را دارند و هيچيک نمی تواند به ديگری تبديل شود. آنچه تعامل موثر آنها (و خوشبختی بچه ها) را تضمين می کند اينست که هرکدام قدمی بسوی ديگری بردارند و دستی بسمت يکديگر دراز کنند. اگر مرد بيايد کنار زن و درست همانطور که با مردان تعامل می کند، شروع کند و از نتايج آخرين مسابقه بوکس و نوسانات بازار سهام و يا جوکهای بی پروای مردانه بگويد و آنطرف هم زن بنشيند و در پاسخ، از ظرافتها و لذتهای شاپينگ و از رنگ زيبای انتخاب شده برای کارت عروسی دخترخاله بگويد و يا اشعار مريم حيدرزاده را تلاوت کند، خوب حتماً می دانيد که آخر کار به کجا ختم خواهد شد!  زن و مرد بايد دنيای خاص و ويژه يکديگر را بفهمند و قدمی بسوی يکديگر بردارند. آکادميا و حکومت نيز. اگر غير از اين باشد يکطرف ماجرا می پژمرد و معمولاً هم طرفی افسرده می شود که قدرت فيزيکی کمتری دارد: زن، آکادميا.

 

آکادميسين و سياستمدار هريک در دنياي مخصوص خودشان زندگی می کنند، دنياهايي که هريک ويژه و ظريف هستند و شکنندگيهای خاص خود را دارند. آنچه از طرفين انتظار می رود که در هنگام تعامل در نظر بگيرند همين شکنندگيها و تفاوتهاست. ويژگيهای اساسی زيست بوم دانشمندان را تا حدودی در يک يادداشت قبلی از زبان رابرت مرتن توضيح داده ام و در اينجا نمی خواهم آنها را دوباره تکرار کنم. آنچه در اين يادداشت مايلم به کوتاهی به آن اشاره و تاکيد کنم خصوصيتی است در فضای آکادميا (و البته آنتی تز آن در حکومت) که مستعدترين محل برای بروز سوءتفاهم و دعوا و قهر ميان اين دو فضاست. شايد اين خصوصيت را به ساده ترين شکل ممکن بتوان بدين صورت خلاصه کرد: شما وقتی به يک دانشمند سلام می کنيد، آن دانشمند، اگر دانشمندی اصيل باشد در جواب می گويد: البته سلام عليکم، ولی بنده بشما مشکوکم!

 

شکاکيت و نقد در ذات دانشمند است. اين گل را اگر می خواهيم بايد با خارَش بخواهيم و غير از اين اگر بخواهد باشد و اگر بخواهيم خارها را يکی يکی از ساقه جدا کنيم، گل هم خواهد پژمرد. از طرف ديگر فضای سياسی و زيست بوم حکومت و قدرت فضايي است که يکی از عناصر اساسی و ضروری آن (بدرستی) اينست: اطاعت و چشم گفتن. حالا اينکه اين دو دنيای بشدت متفاوت چگونه می توانند به يکديگر نزديک شوند مساله ای است که واقعاً دشوار است. بنظر من تنها چاره ممکن برای اين مساله اينست که سياستمدار و آکادميسين هريک قدمی بسوی يکديگر بردارند و نکاتی را در نظر بگيرند که مهمترين آنها را در سطور زيرين خاطرنشان خواهم کرد.

 

آکادميسين بايد بداند که وقتی پای خود را روی منطقه خاکستری می گذارد بايد تيغ تيز و برهنه خود را با غلافی از مصلحت سنجی بومی و در نظر گرفتن ضرورتهای واقعيت بپوشاند (نه اينکه دور بيندازد: می گويم فقط اندکی بپوشاند تا عريان نباشد) و اين حقيقت بنيادی را بپذيرد که حکومت و حاکميت عنصری اساسی از حيات اجتماعی مدرن است. بسياری از حرکتهای اصلاحی در جهان امروز بدين خاطر ناکام می مانند که نيروهای اصلی تشکيل دهنده اين حرکتها (آکادميسينها، روشنفکران، دانشجويان) همانگونه که در جلسه دفاع از پايان نامه يکديگر را نقد می کنند، می آيند بيرون و حکومت را هم بهمان سبک نقد می کنند. اين بنظر من خيلی درست نيست. شما وقتی ليبرال ترين روزنامه های امريکا را هم می خوانيد و تندترين انتقادات به جورج بوش را در آنها مطالعه می کنيد، می بينيد که در پس زمينه آن مقالات انتقادی، روح باوقاری از احترام به مقام حقوقی رئيس جمهور ايستاده است و به شما نگاه می کند. به شبکه C-span  نگاهی بيندازيد که گاهی اوقات ديدار بوش از دانشگاههای امريکا را نشان می دهد. لحن انتقاد اساتيد و دانشجويان را در اين صحنه مقايسه کنيد با وقتی که مثلاً همکاری را از يک دانشگاه ديگر دعوت می کنند و نقد می کنند. اين رئيس جمهور يک شخص هست، بله. منتها شخصی که نماينده و سمبل موجودی ديگر است که نامش اينست: امريکا.

 

آکادميسين ها در تعامل خود با سياستمداران نکات ديگری را هم بايد مدنظر داشته باشند. آنها بايد در اين منطقه خاکستری ساده سخن بگويند و به تفاوت معنای واژگان در دو زيست بوم توجه داشته باشند. يک واژه تخصصی (مثلاً ليبراليسم) در فضای آکادميا معنايي دقيق و پيچيده دارد اما ممکن است بکار بردن بی محابا و بدون توضيح آن در يک گزارش سياستگذارانه باعث سوءتفاهم های عميق بشود. آکادميسين ها در فضای سياسی علاوه بر اين بايد يکمقدار عملی تر فکر کنند، ملاحظات موقعيتی (زمان و مکان) را مدنظر قرار بدهند، متقاعدکننده (Persuasive)  سخن بگويند و خيلی چيزهای ديگر که برای توضيح همه آنها بايد يک کتاب نوشت و اينجا جايش نيست.

 

خوب، حالا بياييد به طرف ديگر ماجرا هم نظری بيندازيم و بپرسيم که سياستمداران چه بايد بکنند؟ مهمترين نکته ای که يک سياستمدار در برخورد با فضای آکادميا بايد بياد داشته باشد اينست که آکادميسين مطيع و بدون تيغ به هيچ دردی نمی خورد. آکادميسين هيچوقت نمی تواند يک يونيفورم ذهنی بپوشد، هيچوقت! ما چگونه لباس عجيب و غريب هنرمندان و موی دم اسبی آنها را تحمل می کنيم؟ بهمين شکل بايد ذهن عجيب و غريب و البته بغايت زيبای آقای پروفسور جان نش را هم تحمل کنيم و رفتار غيرنرمال او را. آقای جان نش نمی تواند دقيقاً و طابق النعل بالنعل همانگونه خدايي را داشته باشد که صاحب محترم يک نانوايي دارد. ناديده گرفتن همين حقيقت ساده و پيش پاافتاده شايد ما را از خيل عظيمی از جان نش های وطنی خود محروم کرده است و مگر نکرده است؟ امروز حتی مديران ورزشی ما هم اين را فهميده اند که اگر می خواهند تيمشان را قهرمان ايران و آسيا بکنند بايد لهجه عجيب و غريب و رفتار خارج از آنکادر و شيوه تفکر متفاوت مغزی بنام افشين قطبی را تحمل کنند. سياستمداران ما هم البته بايد اين کار را بکنند اگر می خواهند تيمشان در آسيا يا در جهان قهرمان بشود.

 

سياستمدار ما و مدير اجرايي ما علاوه بر اين بايد به اين نکته توجه داشته باشد که آکادميسين آن ماشين حل مساله نيست که يک ساعت بنزين می زند و 23 ساعت کار می کند. آکادميسين آن نوع ماشينی است که 23 ساعت بنزين می زند و يک ساعت مساله حل می کند. بنزين آکادميسين هم چيزی است که متخصصين علم پژوهی به آن می گويند: پژوهش در آسمان بيکران (Blue Sky Research). آکادميسين بايد بشکل متناوب برود داخل غار تنهايي خودش و بشکل آزاد قوانين طبيعت (طبيعت فيزيکی يا انسانی) را مطالعه کند و بعد بيرون بيايد و سخن بگويد. ما بايد غار تنهايي متفکر را به رسميت بشناسيم و به او اين فرصت را بدهيم. دانشگاهها و پژوهشگاههای بزرگ دنيا را نگاه کنيد که مغزهای متفکر را روی هوا می قاپند، يکسال تمام به آنها امکانات می دهند تا متفکر مربوطه آخر سال بيايد و يک مقاله 10 صفحه ای به آنها تحويل بدهد!  و آنهم چه مقاله ای: مقاله ای که هر سطر آن به هزاران کيلو کتاب و پروژه می ارزد. سياستمداران بايد به اين نکته و نکات فراوان ديگری توجه کنند که البته باز برای مطرح نمودن همه آنها به حجمی به اندازه حجم يک کتاب نياز داريم.

 

اين يادداشت را با صحبت درباره رشته سياستگذاری آغاز کرديم. يکی از نکاتی که دانشجويان سياستگذاری می آموزند اينست که هر وقت مقاله ای يا يادداشتی می نويسند، در انتهای آن مقاله يا يادداشت بندی هم بگذارند که عنوان آن اينست: پيشنهادات سياستگذارانه. خوب پس اجازه بدهيد که من اين يادداشت را با پيشنهادی به پايان ببرم که البته ممکن است برای همه خوانندگان اين بلاگ شخصی و شبانه جالب باشد:

 

پيشنهاد سياستگذارانه: در اولين فرصت ممکن فيلمی بنام  “As Good As It Gets”  را ببينيد!

 

جک نيکلسن و هلن هانت در اين کمدی رمانتيک نقش مرد و زنی را بازی می کنند که بشدت به يکديگر علاقمندند اما نمی توانند با يکديگر رابطه برقرار کنند و تلاشهايشان معمولاً با شکست مواجه می گردد. در يک صحنه استثنايي از فيلم، هنگاميکه ايندو پشت يک ميز شام نشسته اند، گفتگوي زير ميانشان شکل می گيرد:

زن: دوست داری با من برقصی؟

مرد: آخ گفتی، مدتی است که دارم روی اين موضوع فکر می کنم

زن از جايش بلند می شود و با اشتياق می گويد: خوب، نتيجه؟!

مرد: نه نمی خوام! 

 

------------------------------- 

پی نوشت 1: ريتينگ فيلم PG-13  است: همراهی والدين برای کودکان زير 13 سال. 

 

پی نوشت 2: برخی از دوستان از من می خواهند که مثالها را با در نظر گرفتن حساسیت های فرهنگی انتخاب کنم. اولاً که چشم. ثانياً تا جاييکه من می دانم رقص در قسمتهای وسیعی از کشور ما وجود دارد. در روستاهای اطراف بجنورد در خراسان شمالی اگر بروید می بینید که در عروسیها، زنها چادر به کمر می بندند و یک دایره تشکیل می دهند و همراه با موسیقی دور می زنند و کردی می رقصند. در بخشهای وسیعی از استان گیلان هم این را دیده ام و . . .  .  ثالثاً: باز هم چشم! 

 

   
(نظر) (7) توسط رامین مستور در 10/4/2008 3:01 AM

 
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی . . .
درآمدي بر هیچ  

ويژه نامه ليبراليسم ايرانی شهروند را خواندم و در اين يادداشت می خواهم در همين باره بنويسم. من نمی دانم که شهروند امروز می خواهد تايم ايرانی باشد يا نيوزويک ايرانی. با اين وجود اين را می دانم که در ميان آن مجموعه کوچک از شماره هاي اين نشريه که توانسته ام آنها را بخوانم، شماره 65 اين نشريه (ويژه نامه ليبراليسم ايرانی) نزديکترين شماره به هر آن چيزی بوده است که از ابتدا در ذهن محمد قوچانی می گذشته است و البته تنها کاری که می توانم بکنم اينست که بگويم: دست مريزاد!  يک تشکر هم بايد به تمام کسانی تقديم کنم که با همه يا پاره هايي از هر شماره اين نشريه مخالف بوده اند و با اين وجود آن را تابحال با بزرگواری تحمل کرده اند و اجازه داده اند که بخش کوچکی از جامعه باسواد ايرانی در اين روزها چيزی برای خواندن در اختيار داشته باشد و مجبور نشود اخبار مربوط به مدل سبيل هنرپيشه ها را مطالعه کند!

 

اما موضوع بحث من اينست: ليبرالهای ايرانی جذاب نيستند!

تا آنجا که بياد می آورم، تمام پاره های چاپ شده در ويژه نامه ليبراليسم شهروند با نوعی همدلی بسراغ ليبراليسم ايرانی رفته بودند و يا حداقل می توان گفت که در اکثر اين مقالات يا مصاحبه ها همدلی بر ناهمنوايي و ناسازواری می چربيد. چيزی که من می خواهم اضافه کنم برعکس است. يعنی می خواهم اول "کمی" با ليبرالهای ايرانی همدلی کنم و بعد بميزان "زيادی" ايراد بگيرم.

 

يکی از نکاتی که جامعه شناسان علم هميشه می توانند به فيلسوفان علم يادآوری کنند اينست که "آداب علم" بهمان اندازه "محتوای علم" مهم و اساسی هستند. بعضی از جامعه شناسان علم حتی پا را از اين هم فراتر گذاشته و آنقدر افراط می کنند که می گويند آداب علم، محتوای علم را متاثر می سازد و به آن شکل می دهد. من البته در اينجا نمی خواهم در مورد اينکه اين افراط تا چه حد درست است قضاوت بکنم. کاری که در عوض مايلم انجام بدهم اينست که ليبرالهای ايرانی را برای لحظاتی روبروی خود بگذارم و آنها را نه از منظر محتوای آرا و عقايدشان و صحت و سقم ديدگاههايشان، بلکه از منظر آداب و فرهنگ کار علمی و کار روشنفکری برانداز کنم و البته در حد بضاعت اندک خود به تبيين دو نکته در باب آداب ليبرالهای ايرانی بپردازم. ليبرالهای ايرانی از منظر فرهنگِ فعاليت فکری و يا آنچه که رابرت مرتن آن را آداب و رسوم علم (ethos of science)  می خواند دارای يک ويژگی برجسته مثبت و يک ويژگی برجسته منفی هستند. اجازه بدهيد که ابتدا به ويژگی مثبت بپردازيم و بعد بسراغ چيزهای بد برويم.

 

در دپارتمانهای جامعه شناسی علم، معمولاً کتابی وجود دارد که بهمان اندازه "ثروت ملل" نزد اقتصاددانان، برای جامعه شناسانِ علم اساسی و عزيز است. نام اين کتاب هم اصلاً اين است: جامعه شناسی علم. نويسنده بلندآوازه اين کتاب، رابرت کی مرتن، در فصل سيزدهم از آن، توصيف و طبقه بندی بسيار درخشانی ارائه می دهد از آداب و رسوم جامعه عالمان. درست مثل اينکه شما مثلاً رفته ايد به شهر اصفهان و حالا برگشته ايد و می خواهيد آداب و رسوم مردم اين شهر و ويژگيهای مهم آنها را در چهار-پنج فقره اساسی خلاصه و توصيف کنيد، رابرت مرتن هم سفری به شهر عالمان داشته و پس از اين سفر طولانی تلاش کرده تا مهمترين ويژگيهای "قبيله علم" را توصيف کند. مجموعه ويژگيهای اساسی جامعه علمی که مرتن توصيف می کند شامل چهار مورد زير هستند:

 

(1) مسلک اشتراکی (Communism)

فرآورده ها و محصولات قبيله علم متعلق به تمامی اعضای قبيله است. علم ميراث مشترک قبيله علمی است و به هيچ فرد خاصی تعلق ندارد. اعضای قبيله علم بمحض اينکه به حقيقتی دسترسی پيدا می کنند، آن را در اختيار همگان می گذارند و باصطلاح آب پاک حقيقت را به استخر عمومی دانش می ريزند. همين حرف مرتن را اگر بخواهيم با زبان اقتصاددانها بيان کنيم بايد بگوييم که علم يک کالای عمومی است نه خصوصی.

 

(2) نگاه کيهانی (Universalism)

محصولات قبيله علم پس از اينکه باشتراک گذاشته شدند، از طريق يک فرآيند نقادانه مورد جرح و تعديل عموم افراد قبيله قرار می گيرند و معيارهای اين جرح و تعديل معيارهايي "يونيورسال" و همه جايي هستند نه معيارهای بومی و لوکال. علم هرگز نبايد از طريق معيارها و منافع محلی، ملی يا طبقه ای مورد داوری قرار گيرد. بقول پاستور: «دانشمند مليت دارد، اما علم هيچ کشوری ندارد». علم موجوديتی جهانی است. جهان وطن است. معيارهای قضاوت در علم بايد معيارهايي عام و کيهانی باشند و هر کس معياری غير از اين را وارد قضاوتهای خود کند، قبيله علم او را از خود طرد خواهد کرد.

 

(3) کنار گذاشتن منافع (Disinterestedness)

منافع شخصی دانشمند نبايد محتوای کار او را تحت تاثير قرار بدهد. دانشمندان کار خود را با همان حدت و شدت و دقتی می بايد نقادی کنند که کار همکاران خود را. کلاهبرداری و شارلاتانيسم در علم برای رسيدن به منافع شخصی معمولاً از طريق اِعمال تنبيه های سختگيرانه ای توسط جامعه عالمان تنبيه می گردد.

 

(4) شک سازمان يافته (Organized Skepticism)

تمامی اعضای قبيله علم بايد به اين اصل کاملاً معتقد باشند که در سرزمين علم هيچ چيز مقدسی وجود ندارد (Nothing is Sacred in Science) . همه چيز در قبيله علم بايد زير تيغ بيرحم شکاکيت ذاتی و سازمان يافته اعضای قبيله و عادت هميشگی آنها به نقد قرار گيرد. شکاکيت در ذات و در نهاد دانشمند است.

 

اين چهار نُرم (Norm) يا رسم را می توان رسوم اساسی قبيله علم ناميد. مرتن با انتخاب سرنام کلمات توصيف کننده اين چهار ويژگی، کل فرهنگ قبيله علم را با عبارت اختصاری CUDOS  توصيف می کند.

               

CUDOS  البته در ميان قبيله های واقعاً موجودِ دانشمندان هيچگاه بشکل صد در صد و ايده آل يافت نمی شود. در عالم واقع هميشه انحرافاتی از اين چارچوب آرمانی وجود دارد اما می توان فرض کرد که دانشمندان هميشه تلاش می کنند خود را به اين جهان آرمانی نزديک سازند. علاوه بر اين، ما وقتی که روی طيف علوم از سرِ علوم پايه به علوم کاربردی تر نزديک می شويم کمی بايد چارچوب مرتنی را تعديل بکنيم تا يکمقدار به خصوصی شدن علوم در نقاط نزديک به صنعت اجازه بدهد.

 

حال بياييد با اين چارچوب مرتنی به قبيله های علمی و روشنفکری داخل کشور خودمان نگاهی بيفکنيم و با مبنا قرار دادن اين معيارها و نرمها، آنها را برانداز کنيم. خوب، حداقل در مورد ليبرالهای ايرانی حتماً با من موافق خواهيد بود اگر بگويم که هرکس برای مدتی کوتاه با اين قبيله زندگی کند و با آنها بنشيند و برخيزد و از نزديک کار آنها را مشاهده نمايد، قطعاً به اين نتيجه خواهد رسيد که طايفه ليبرالهای ايرانی يکی از نزديکترين قبيله های ايرانی به نرم های مرتنی هستند. آداب و رسوم ليبرالهای ايرانی، آداب و رسومی هستند که به ايده آلِ يک قبيله علمیِ درست و درمان از منظر مرتنی بسيار نزديکند و شايد نيازی هم نباشد که خاطره تعريف کنيم و مثال بزنيم. همه ما احياناً خاطراتی از برخورد با قبيله ليبرالهای ايرانی داشته ايم و انصاف را اگر رعايت کنيم، بايد بگوييم که از اين منظر اين قبيله حقيقتاً ذخيره ای (بقول علما) هستند برای اين مملکت. خدا نکند که شما دانشجوی دکترايي زير دست اين قبيله باشيد: پوست سرتان را هم می کَنَند و نقادی می کنند و باشتراک می گذارند، آن هم با استفاده از شک سازمان يافته و معيارهای کيهانی!

 

خوب، اين از ويژگی مثبت ليبرالهای ايرانی! ليبرالهای ايرانی واقعاً و انصافاً نقطه پرگار علم و دقت و اخلاق حرفه ای در اين سرزمين هستند. حال بياييد برويم بسراغ نيمه خالی ليوان و بپرسيم که: ليبرالهای ايرانی آيا ويژگی منفی هم دارند؟  پاسخ من به اين پرسش، يک آری ساده است. قبيله ليبرالهای ايرانی يک ويژگی منفی بزرگ دارد و آنهم اينست که آنها جذاب نيستند!  مطلب البته پيچيده تر از اين جمله ساده است. برای توضيح مطلب باز يک مقدار بايد برويم داخل زيست بومِ جامعه شناسان.

 

نظريه ای متاخر و پر سر و صدا (البته نه در ايران) در قلمرو جامعه شناسی خُردِ علم (يا بهتر است بگويم آنتروپولوژیِ علم) وجود دارد بنام نظريه شبکه کنشگران (Actor-Network Theory = ANT) . اين نظريه، نظريه ای بغايت دشوار و ديرياب است و من نمی خواهم در اينجا وارد جزئيات و پيچيدگيهای آن بشوم. بطور ساده، اين نظريه می خواهد بما بگويد که يک قبيله علمی خاص (مثلاً قبيله فيزيکدانان طرفدار نظريه نسبيت) در آغاز، يک شبکه محلی متشکل از مجموعه ای از عناصر و روابط است. اين عناصر برخلاف نظر جريان اصلی در فلسفه علم، فقط مجموعه ای منسجم از گزاره ها يا نظريه ها در خلاء (يا مثلاً در يک جهان سه) نيستند، بلکه مجموعه ای عظيم از بازيگران نامتجانس (نظريه ها، محققين، ابزارآلات آزمايشگاهی، تکنيسين ها، مهارتها و غيره) کليت اين شبکه محلی را تشکيل می دهند.

 

ميشل کلن (Michel Callon)  که يکی از نظريه پردازان اصلی در رويکرد ANT  است، در مقالات متعدد بما نشان داده است که شبکه های محلی می توانند در گذر زمان بتدريج مرزهای خود را گسترش بخشند و به شبکه های گسترده (Extended Networks) تبديل شوند. ميشل کلن مکانيزم تبديل شدن يک شبکه محلی به يک شبکه گسترده را هم بدقت بما نشان داده است: او برآنست که شبکه های محلی معمولاً از عناصری نامتجانس تشکيل می شوند و برخی از اين عناصر بخاطر اينکه جذابيت خاصی برای يک بازيگر بيرون از شبکه دارد، ناگهان دست خود را بسمت بازيگری در يک شبکه ديگر دراز می کند و از همين نقطه است که دو شبکه محلی به يکديگر جوش می خورند و وصل می شوند. مثلاً در يک شبکه فيزيکدانان طرفدار نظريه نسبيت ناگهان دانشمندی پيدا می شود که می تواند در ساعات غيرکاری خود بميان محفلی از سياستمداران (مثلاً در يک کلوپ گلف) برود و "تغيير نقش" بدهد و با زبان آنها و با آداب و رسوم خودشان با آنها گپ بزند و شوخی کند و خلاصه يک لينک بناگاه در اينجا برقرار می شود.

 

شبکه محلی و بسته فيزيکدانان بدين ترتيب يک بازويش را طوری دراز کرده که رسيده است به داخل فضای سياسی. خوب، حتماً حدس می زنيد که اين بازو و اين پل می تواند چقدر زاينده باشد. خواسته های سياستمداران بطور مثال می تواند از طريق اين بازو به داخل شبکه منتقل گردد و بعد چيزی از قبيل يک سلاح نظامی از اين مجموعه بيرون بيايد که امنيت ملی را ارتقا می بخشد. مکانيزم گسترده شدن يک شبکه محلی و تبديل شدن آن به شبکه ای گسترده را می توانيد در مقالات ميشل کلن با تفصيل بيشتری بخوانيد. در حد اين نوشتار کوتاه، بايد حتماً يادمان باشد که جرقه اصلی را بازيگری در داخل شبکه محلی می زند که ضمن اينکه عضوی مشروع و پذيرفته شده در شبکه خويش است، برای محيط بيرون و برای شبکه های خاصی در اين محيط جذابيتی دارد و خلاصه يک کمی از منظر آن شبکه ها (شبکه های گوناگون اجتماعی، اقتصادی، سياسی و غيره) تو دل برو است!  (روی عبارت "از منظرِآنها" تاکيد می کنم. شما اگر با کت و شلوار و کراوات و با يک پيپ بر گوشه لبتان و با ديوان سهراب سپهری زير بغلتان برويد در اتاق بازرگانی، از منظر آنها تو دل برو نيستيد!)

 

خوب، حالا بياييد دوباره برگرديم بسمت قبيله ليبرالهای ايرانی و ببينيم که مشکل اساسی آنها از اين منظر چيست. بنظر من مهمترين نقطه ضعف قبيله ليبرالهای ايرانی اينست که شبکه ای محلی، بسته، قفل شده و يکدست (homogeneous) است و کوشش زيادی هم برای گسترده شدن و دراز کردن دست خود بسوی شبکه های ديگر از خود نشان نمی دهد. تمام اعضای قبيله ليبرالهای ايرانی هميشه و در همه جا بطور خالص و صد در صد ليبرال بوده اند و حاضر نشده اند حتی چشمکی جذاب به شبکه های مجاور خود بزنند. اصلاً مثل اينکه جذابيت در خون اينها نيست!  نگاهی بيندازيد مثلاً به يکی از سايتهايشان در اينجا: من مطمئن هستم که حتی يک دقيقه هم برای طراحی يک لوگوی خوشگل و شيک برای اين سايت وقت صرف نشده است! اين در حاليست که سايت مزبور معمولاً مملو از شعور است و شما هيچگاه دست خالی از آنجا برنمی گرديد.

 

مساله البته فقط به لوگو و ظواهر و امثال آن هم ختم نمی شود. کوچکترين عنصری که "انسجام درونی" قبيله ليبرالهای ايرانی را بهم بزند نزد آنها طرد می گردد. ويژگی "انسجام" البته از يک منظر معرفت شناختی غايت آمال هر قبيله يا شبکه علمی بايد باشد. اما "انسجام" از يک منظر جامعه شناختی برای توسعه يک شبکه علمی زهر است: زهری کشنده. يک شبکه علمی برای توسعه يافتن بايد ناهمگن و نامتجانس (heterogeneous)  باشد. انسجام منطقی و معرفت شناختی چيز خوبی است اما انسجام جامعه شناختی چيز خوبی نيست و اين حقيقت هنوز برای ما چندان شناخته شده نيست. لحظه ای بياييد از خود بپرسيم چرا روشنفکران ايرانی و بلکه تمام آدمهای باسواد اين مملکت هميشه وقتی روزنامه ای می خرند و آن را ورق می زنند، بسرعت از روی صفحه اقتصادی می پرند؟! گاهی اوقات حتی بينی خود را هم می گيرند، چرا؟ چرا بسياری از روشنفکران ايرانی از اقتصاد (بمعنای درستِ اقتصاد) چيز زيادی نمی دانند؟ آيا فقط آنها بايد بازوی خود را دراز می کردند و دست ما را می گرفتند؟

 

و سوال ديگری هم دارم: چرا عبدالکريم سروش "تاثيرگذارترين" ليبرالِ مسلمان، نه تنها در ايران که شايد در سرتاسر جهان اسلام بوده است؟  پاسخ از نظر من کاملاً روشن است: سروش بلد بوده چطوری چشمک بزند!  هزاران و بلکه ميليونها چپِ دو آتشه را اين مرد با همان ابيات مثنوی که لابلای ليبرال ترين تحليلهای فلسفی اش جا می گذارد بسمت خود کشيده و بعد توی گوش آنها، آهسته و آرام گفته که در طرف راست تصوير هم خبری هست: و البته خبری که بسيار مهم هم هست.

 

جريان چپ در ايران ديروز و امروز چه ما خوشمان بيايد چه نه، جريانی جدی و وزين است. شما وقتی برای جوانی که شيفته عمق هزاران پايي بصيرتهای شاعرانه هايدگر است و با علی شريعتی و احمد شاملو سوخته است، سخنرانی می کنيد و يک ساعت تمام از "جامعه باز" سخن می گوييد، آنگاه در پايان سخنرانی تان اگر دعايي بکنيد و بگوييد که "خدايا بما توفيق مجاهدت با نفس و شفقت بر خلق عطا کن"، همين دعا و همين يک جمله خودش معنادارترين چشمکهاست! شما با همين دعا به مخاطب خود نشان می دهيد که می تواند چپ و راست را با هم داشته باشد. درون تنهايي خودش چپ باشد و همراه با بزرگترين فيلسوفان چپ به پوچی و بيهودگی تمام دنيا بخندد، اصلاً برود در نيمه های شب سرش را بکند توی چاه، مستقيم بدرون اين پالپ فيکشن مسخره بنگرد و قهقهه بزند، اما وقتی که به خلق رسيد شفقت کند و بداند که پوچی و بيهودگی هم قواعد خاص خودش را دارد. و بداند که اگر می خواهد آلام اين خلق را در همان دنيای پوچشان اندکی تسکين بدهد، راهش "مجاهده با خلق" نيست: شفقت بر خلق است. و بداند که قواعد دنيای خلق (هر چقدر پوچ و دون) قواعدی هستند که از رمانهای کافکا بدست نمی آيند: از ميان فرمولهای سخت و پيچيده ميلتن فريدمن بدست می آيند.

 

چالش چپ و راست يکی از عميقترين چالش های ايران امروز است و راه حلش هم دو قطبی شدن و پرتاب ناسزا از دو طرف نيست. راه حلش شايد اينست که در قدم اول بپذيريم انديشه چپ انديشه بغايت باشکوهی است. چپ های صادق واقعاً گناهی ندارند که چپ اند. آن شراب ارغوانی موجود در "زرتشت نيچه" چيزی نيست که از آن بتوان صرفنظر کرد! باور کنيد که انديشه چپ چيز باشکوهی است!  با همه آدمهايي که جرعه ای از اين شراب يا شرابهای مشابه نوشيده اند بايد وارد گفتگو شد و اولين قدم برای گفتگو هم اينست: يک چشمک ساده!  ليبرالها می توانند با تمام شبکه های علمی و غيرعلمی موجود در دنيای امروز وارد گفتگو شوند و شاهد اين امر هم کتابی است مثل کتاب تامس فريدمن: جهان مسطح است (The World is Flat) که برای مدتی طولانی در صدر پرفروش ترين کتابهای جهان بود. اين کتاب و کتابهای مشابه را باز کنيد و بخوانيد و ببينيد که در هر پاراگراف آن يک لبخند وجود دارد.

 

ليبرالهای ايرانی يکی از صادق ترين، شريف ترين و حرفه ای ترين قبيله های آکادميک اين مملکت هستند. اين شبکه محلی ارزشمند و نجيب بايد بازوی خود را بسمت چپ دراز کند. کتاب اخيری که برجستگان اين قبيله در باب عدالت اجتماعی نوشتند نشانه ای واقعاً اميدوارکننده است. بنظر من يک انديشه ليبرالی تعديل يافته، انديشه ايست که می تواند المپيک باشکوه را به ايران بياورد. اين انديشه می تواند گربه افسرده را از جای خود بلند کند. می تواند عظمت و شکوه ايران باستان و ايران اسلامی را بدان بازگرداند. می تواند ايران را بشکل درستش و "از راهش" همآورد و رقيب قدرتهای قلدر و زورگوی جهانی کند و می تواند خيلی کارهای ديگر هم بکند. قبيله ليبرالهای ايرانی اما، تنها يک نکته را بايد بپذيرد: گربه ايرانی بشکلی تاريخی و با استفاده از تمام گلبولهای خونش (بقول صادق زيباکلام) چپ بوده است و هنوز هم تا حدود زيادی هست.

 

گربه معمولاً موجود ناآرام و فراری است. زود اعتماد نمی کند. غرش می کند!  با گربه بايد وارد گفتگو شد. بايد به او لبخند زد  و بايد بشکل دوستانه ای در گوشش آهسته زمزمه کرد: عزيزم! جايت در سمت راست اين دهکده (متمايل به وسط؟!) امن تر است. حتی غرش کردن هم در سمت راست (متمايل به وسط؟!) بهتر و موثرتر است! . . . اينها همه را بايد به گربه گفت و در نهايت هم بايد پذيرفت که گربه را هر کاريش بکنی بالاخره گربه، گربه است!

 

 

-------------------------------------

پی نوشت 1: چپ را در سرتاسر متن به عام ترین و شامل ترين معنای ممکن بکار می برم: آن نوع نگاهی که بافت اساسی واقعيت را کج یا پوچ می بیند. اين برداشت خيلی عامتر و شامل تر از صرف چپ اقتصادی يا سياسی است. 

 

پی نوشت 2: واکنشهای برخی از دوستان گاه بمن نشان می دهد که تلقی درستی از "ارجاع دادن" هنوز در ميان ما بخوبی جا نيفتاده است. شايد برخی دلايل تاريخی يا فرهنگی باعث می شوند که ما گاهی فکر می کنيم که آوردن نام يک دانشمند يا متفکر در يک متن بمعنای تاييد تمام نوشته های او يا تمام نظام فکری اوست. همين تلقی نادرست شايد باعث شده که ارجاع دادن ايرانی به ايرانی خيلی باب نيست. تصور می کنم که اين عادت را بايد کم کم کنار بگذاريم. 

 

پی نوشت 3: متن فوق سراسر روی ليبرالهای ايرانی متمرکز شده است. می توان در متن ديگری بطور کامل روی جريان چپ تمرکز کرد و نشان داد که آنها نيز نقاط قوت و ضعفی دارند. علاوه بر اين می توان از آنها نيز دعوت کرد که دست خود را بسمت مخالف دراز کنند. هر چقدر ليبرالهای ما غير جذابند، چپ ها برعکس لبريز از جذابيت اند. اين جريان بنظر من بايد يک مقدار بسمت دقت، نگاه علمی و واقعگرايي بازوی خود را دراز کند. 

 

پی نوشت 4: مطابق با معيارهای مرتنی در زيست بومِ علم هيچ چيز مقدسی وجود ندارد، منتها توجه کنيد که می گويد در زيست بومِ "علم". اين ضرورتاً بدين معنا نيست که زيست بومهاي ديگر (مثل دين يا عرفان) هم بايد فاقد عنصری مقدس باشند. در برخی از زيست بومها اصلاً محور قضيه امر قدسی است. 

   
(نظر) (2) توسط رامین مستور در 10/3/2008 2:18 AM

 
سزاوار باش!
درآمدي بر هیچ  

نجات سرباز رايان فيلمی است که متخصصين علوم نظامی قاعدتاً نبايد از آن زياد خوششان بيايد و دليل اين امر هم اينست که در پاره هايي از اين فيلم، اصول بديهی و اوليه جنگيدن توسط آلمانيها رعايت نمی شود!  نجات سرباز رايان با اين وجود مورد علاقه دو دسته ديگر از آدمهاست: دسته اول کارگردانانی هستند که فيلم جنگی می سازند و تکنيکهای بديع و جلوه های ويژه بی نظير اين فيلم را همچون منبعی الهام بخش در کار خود مورد ملاحظه قرار می دهند (حتماً می دانيد که اين فيلم يک مکتب تکنيکی را بعد از خود در ژانر فيلم جنگی در يک سطح جهانی بوجود آورد و براه انداخت). دسته دوم اما، آدمهايي هستند مثل من که نه متخصص علوم نظامی هستند و نه کارگردان ژانر جنگی. اين آدمها معمولاً از يک صحنه خاص درون اين فيلم لذت برده اند و آن صحنه را برای هميشه در ذهن خويش به يادگار ثبت کرده اند.

 

صحنه ای از فيلم سرباز رايان که هميشه مرا تکان داده و هنوز هم می دهد آن صحنه تقريباً پايانی است که کاپيتان جان اچ ميلر (با بازيگری تام هنکس) در آخرين لحظات عمر خويش به سرباز رايان خيره می شود و می گويد: "سزاوار کاری که برايت انجام شده باش!"  داستان را که حتماً می دانيد: يک مادر امريکايي چهار پسر دارد که سه تای آنها بطور همزمان در جبهه های مختلف جنگ جهانی دوم کشته می شوند. فرمانده ارتش امريکا دستور می دهد که چهارمين پسر (جيمز فرانسيس رايان) را هر طور شده بايد در جبهه ها بيابند و سالم به خانه برگردانند. برای اين کار تيمی تشکيل می شود به فرماندهی کاپيتان ميلر و پس از يک جستجوی طولانی و مخاطره آميز در پشت خط آلمانها بالاخره جيمز رايان را پيدا می کنند و در نهايت او را سالم به خاک وطن بازمی گردانند. اين فرآيند بازگرداندن البته پس از يک درگيری خونين با آلمانها به سرانجام می رسد که در طی اين درگيری تقريباً تمام افراد تيم کشته می شوند. فرمانده تيم، کاپيتان ميلر در يکی از صحنه های پايانی فيلم در حاليکه بشدت مجروح شده و دارد با زندگی وداع می گويد، به درون چشمهای رايان می نگرد و می گويد: "سزاوار کاری که برايت انجام شده باش!"

 

اين جمله در اين صحنه پايانی فيلم واقعاً تکان دهنده است. لحظه ای خودتان را جای شنونده این جمله قرار بدهيد. آدمهايي برای تو سوخته اند و فرسوده اند و بعد به تو نگاه می کنند و می گویند: سزاوارش باش!  اين جمله خيلی وقتها ما را هم در زندگی صدا می زند. گاهی اوقات آن را هنگام يک وداع، درون چشمهای مادر خويش بوضوح می بينيم و گاهی اوقات آن را روی شيشه خاک آلود يک هواپيما وقتی که داريم وطن را برای تحصيل ترک می کنيم، بشکل نانوشته می خوانيم. بله، اين جمله واقعاً جمله تکان دهنده ای است: "سزاوار کاری که برايت انجام شده باش!"

 

جمله فوق در زندگی من هم بارها مرا مخاطب خود قرار داده است. اين روزها که من به پايان دوران تحصيل خود (در يک دوره دکترای مشترک ميان دانشگاه صنعتی شريف و يک دانشگاه انگليسی) نزديک می شوم، اين جمله گاه با تواتر بيشتری روبروی من ظاهر می شود و من در اينجا می خواهم يکی از اين صحنه ها را برای شما تعريف کنم. صحنه مذکور صحنه ای است که از جهات متعدد ارزش روايت کردن را دارد. مهمترين دليل اهميت اين صحنه اينست که نظير آن را اين روزها کمتر دور و برمان می توانيم ببينيم. اين صحنه صحنه ای بی نظير نيست، اما نادر است.

 

حدود دو ماه پيش نقدی نوشتم بر يکی از اساتيد برجسته دانشگاه شريف که استاد خود من نيز هستند و يکی از اساتيد مبرز ايرانی در رشته اقتصاد. اولين فردی که آن نقد را خواند خود ايشان بودند و دليل اين امر هم اين بود که من قبل از انتشار نقد، نسخه ای از آن را در اختيار ايشان گذاشتم. ايشان وقتی را برای بنده تعيين کردند و در يک جلسه کاملاً دوستانه و در فضايي کاملاً آکادميک روبروی هم نشستيم و ايشان نقاط ضعف کار مرا گوشزد نمودند و ايرادات کار را نشان دادند و راهنماييهای دقيقی را نيز برای رشد بيشتر کار بشکل کتبی ارائه دادند که من بعداً ساعتها روی اين يادداشتها تامل کردم و در آينده نيز خواهم کرد. خوب، البته می دانید که رابطه يک استاد با دانشجوی دکتری رابطه ای از نوع سقوط آزاد دانش از ذهن استاد به ذهن دانشجو نيست و نباید باشد. ايشان به سوالات و پاره ای از مقاومتها و ترديدهای دانشجويي من با دقت و با حوصله گوش دادند و در انتها نيز جمله ای گفتند که باز بنظر من عبارتی است کمياب: گفتند که انتشار اين نقد در فضای عمومی ربطی به رابطه استاد و شاگردی ما در اينجا ندارد. فضای عمومی فضای عمومی است و اينجا هم دانشگاه است و بدين ترتيب بطور ضمنی به من اجازه انتشار نقد را دادند (اين نقد با عنوان "پايان روشنفکرنمايي" در همين بلاگ منتشر شده است).

 

باور بکنيد يا نکنيد، صحنه ای که در پاراگراف فوق توصيف کردم يک صحنه از يک فيلم سينمايي نيست. اين صحنه ايست که مو به مو در واقعيت اتفاق افتاده است!  هنگامی که از دفتر اين استاد بزرگوار خارج شدم، موقعي که داشتم از پله های ساختمان پايين می آمدم انگار رايحه ای از استنفورد، ام آی تی و آکسفورد را به مشام خود شنيدم که داشت از ميان راه پله ها عبور می کرد و اين رايحه خوش مرا مست کرد! هنگامی که به درب دانشگاه رسيدم و خارج شدم، پس از برداشتن چند قدم ناخودآگاه برگشتم و به آرم دانشگاه روی سردر آن خيره شدم. ديدم که آرم دانشگاه صنعتی شريف جمله ای را برای من تکرار می کند. گوش تيز کردم و شنيدم که می گويد: "سزاوار کاری که برايت انجام شده باش"!

 

------------------------------------------ 

 پی نوشت: نوشتار فوق حاوی پيش فرض هايي از قبيل Pan-Sharifism  (!)  و امثالهم نيست. اثبات شيئ است و نفی هيچ ماعدايي را نمی کند. 

   
(نظر) (6) توسط رامین مستور در 9/26/2008 9:00 PM

 
قدرت نرم
درآمدي بر هیچ  

هر ساله حول و حوش سالگرد واقعه يازده سپتامبر سال 2001، مطبوعات جهانی بطور ويژه به اين حادثه می پردازند و از زوايای متعدد اين واقعه تاريخی را به بحث می گذارند. از يک زاويه ايرانی اما، سالگرد اين واقعه همواره يادآور واکنش بموقع و هوشمندانه دولت وقت ايران به اين حادثه تاريخ ساز است. نوع واکنش دستگاه ديپلماسی ايران به اين واقعه هميشه يادآور وجود ظرفيتها و پتانسيلهای عظيم برای تصميم سازيهای درست و موثر در کشور و بطور ويژه نشان دهنده حضور درک درستی از مقوله "قدرت نرم" در ميان کسانی است که در لحظه انفجار برج های دوقلو عهده دار فرمولبندی واکنش مناسب از جانب ايران بوده اند. يادداشت زير معرفی مختصر و ساده ای از مقوله "قدرت نرم" را بدست می دهد. اين يادداشت در ي